دیشب خونه دخمل عمهه که تازه ( یعنی چهار ماهه) ازدواج کرده دعوت بودم... اصلا خونه اش رو باسلیقه نچیده بود... هیچیش به هیچیش نمی یومد... البته خودش می گفت که اصلا خونه خودش نیس از اونجائی که محل کارش به خونه خانواده خودش و همسرش نزدیکه تمام وقتش رو بین این دوخانواده تقسیم کرده و روزگار رو با اونا می گذرونه... یکی مثل اون یه لحظه هم نمی تونه تنها زندگی کنه یکی هم مثل من که با دیگران نمی تونم زندگی کنم هر جا برم باید زود برگردم خونه خودم... مرور کردن خاطرات روزای عروسیش و دیدن فیلم و عکسها کلی باعث خنده مون شد... شاکی بودن از بی اعتنایی های من به تماسهاشون و گفتم که افسردگی بعد از سرقت گرفتم
و دلم می خواد فقط خونه بمونم و جایی نرم... اونا هم وقتی استرسهای من رو دیدند ناخودآگاه استرس بهشون وارد شد ولی تا برات پیش نیاد واقعا نمی تونی درک کنی که طرف مقابلت چی میگه...
مدیرمون از ماموریت هلند برگشته و واسه همه همکارا گل رز به عنوان سوغات آورده... عکساشم دیدیم وای چقدر هلندیها به نظرم جذاب اومدند ...
پنج شنبه نوشت: ایندفعه قراره مامان برات حلوا درست کنه که من شرمندت نشم باز... محاله ممکنه تو حرفام حرفی از تو به میون نیاد... محاله که کسی نام مبارک تو رو از زبون من نشنوه... تو کی بودی ای مسافر که منو در من شکستی؟ رفتی اما در دل من تو همیشه زنده هستی...