دَم ِ همه بچه هاي امور مالي گرم ... اونقدر كاراي حقوق بقيه پرسنل رو عقب انداختند و اعتصاب كردند تا شركت مجبور شد واسه اضافه كاراي ما چك بكشه...
اين روزا به فكر خريد يه خونه هرچند يه خوابه و نقلي افتادم... بقيه خصوصا بابا ميگن اگر روند ولخرجي من همينجوري صعودي پيش بره ديگه هيچ پولي براي خودم نمي زارم ... به چند تا بنگاهي سپردم البته با هزارتا شرط و شروط كه آپارتمان بر ِ خيابون باشه... متراژش كم باشه... وامدار باشه... ساختمونش پاركينگ و انباري و نگهباني داشته باشه و ترجيحا نوساز باشه... كاش پيدا بشه يه همچين چيزي...
به شدت احساس نا امني دارم... خيلي حس بديه...اين تنها و مستقل بودن همه چيزش برام قابل تحمله غير از نا امنيش... اين كه در رو صد تا قفل بزني دو ديقه بعد بازم چكِش كني تا خاطرت جمعتر بشه... اينكه خوابت نازك باشه تا سر و صداها رو بهتر تشخيص بدي... اينكه هر روز صبح با صدتا دعا و ثنا و ورد خودت رو برسوني سر ايستگاه و برگشتني هم به خاطر تاريكي هوا صدتا غصه و ترس بيفته تو دلت... اينكه موقع خارج شدن از خونه گوشيت و پولات رو تو جيب شلوار جينت بچپوني نه اينكه خيلي وضع خوب باشي فقط از ترس اينكه ديگران قصد جونت رو بكنند... با اينكه به طلا علاقه داري همشو از خودت دور كني و بندازي يه جايي كه چشمت بهشون نيفته... اينكه مراقب نگاههاي مردم باشي... اينكه به هركي مشكوك باشي... اينكه سوالات ديگران رو منظور دار برداشت كني... اينكه اگه مجبور نباشي ماهي يه بار هم هياهو و جنب و جوش مردم رو تو فضاي شهري و بازارا نبيني... دست ِ من نيس محاله هر روز يه خبر از كشته شدن و سرقت مردم تو اين شهر نشنوي... اينقدر بي در و پيكر شده اينجا... اينقدر كنترلش از دست مسئولا خارج شده... تازه نگراني براي خانواده م هم به كنار...