جمعه هاي من اكثراً يه روند تكراري داره ... اينكه من صب بين ۱۰ تا ۱۱ از خواب پاشم درحالي كه هنوز اشتياق به خواب در حد تيم ملي ! در من وجود داره بعدش زنگ بزنم بابا بياد دنبالم و اونم با وجود آيفون زنگ بزنه به گوشيم كه پائينم بدو بيا... اونوقت من يه كيف و كلي خرت و پرت جم كنم همراهم ببرم... بعدازظهرشم كه با مامان آماده شيم بشينيم تو پرايد بابا كه اصلا قرار نيس ماشين ديگه ايي بشه فقط از اين رنگ و مدل ممكنه به رنگ و مدل ديگري تغيير كنه... اونوقت ما درا رو محكم ببنديم بابا گاهي غر بزنه گاهي هم يه نيگا كنه كه يعني دوباره؟ بعدشم ازمون بپرسه كولر رو روشن كنم يا نه ما هم بگيم آره ديگه... اونوقت از توي سي دي هاش يه سي دي پيدا كنه كه اكثرا هم مرحوم "سوسن كورو" باشه و بخونه " خوش به حال ديوونه كه هميشه خندونه" يا " خيلي وقته دختري رو مي بينم كنار دريا" و بابا هم باهاش همخوني كنه... منم با گوشيم ور برم يا هم نه از اين درو اون در با والدين گرامي سخن بگويم... از جاده ساحلي بريم و بابا اگه كيفش كوك باشه بره تا پارك غدير وگرنه همون بلوار يه جا ماشينو پارك كنه و يه مسيري رو پياده روي كنيم و بازار مرجان رو بگرديم و مدلا و قيمتاي جديد لوازم خونگي رو بپرسيم و بعدشم بريم از همون بستني فروشي قديمي فالوده و بستني سفارش بديم بابا و مامان فالوده و من بي خيال رژيم و ورقلمبيدگي شكمم ميكس ... مامان آخرين نفر بستنيشو تموم كنه و يواش يواش برگرديم سمت ماشين و من رو برسونند خونه و تمام... يا هم نه اگر رفتيم سمت غدير... يه مسير هميشگي رو انتخاب كنيم از سمت آلاچيقا رد بشيم و بريم سمت وسايل بازي بعدشم از اون پيرزنه دستفروشه تخمه و تنقلات بخريم و يه صندلي پيدا كنيم و با نسيم ساحلي كه مي خوره تو صورتمون و تماشاي كايت بازي بچه ها و بزرگترا به گپ و خورد مشغول شيم يا هم نه بريم سمت همون فست فود يا كافي شاپ تكراري كه هيچوقتم سفارش ما رو نداره... و بعدشم همون پروسه رسوندن من به خونه و تمام...
پنج شنبه يه اس از موسسه مهر اومده كه ما مبلغ قسطت رو ازحسابت برداشتيم... اونوقت من نيگا ميكنم مي بينم همون روز موعد پرداخت قسط بوده يعني از تاريخش هنوز نگذشته... اونا چطوري به خودشون اجازه دادند از حسابم پول بردارند؟ شايد من اصلا نميخوام دست به اون حساب بزنم شايد مي خوام از حقوقم قسط رو بدم جالبه كه دفترچه قسط هم دست داداشمه كه براش وام گرفتم و اون بايد قسط رو بده... حالا قرار شده بابا امروز بره ازشون بپرسه كه جريان چيه و اگر قراره هر ماه اين كارو بكنند من اون حساب رو ببندم...تو پرانتز بگم من يه حساب دارم كه بهش سود تعلق مي گيره و قسط از اين كم شده بود يه حسابم دارم كه وجه الضمان واميه كه براي داداشم اما به اسم خودم گرفتم...
تو داروخونه منتظر نشسته بودم كه آقايي قدبلند وارد شد و تا من رو ديد يه لبخند رو لباش نشست و چون با بي تفاوتي من مواجه شد سرشو انداخت پائين... خيلي طول كشيد تا يادم اومد كه همون دندونپزشكيه كه دندونم رو پر كرده بود و اونروز متعجب بود از اينكه دندون پوسيده من دردي نداره... تا اومدم بهش سلام بگم ، رفته بود ... خب تقصير من چيه اونروز تو كلينيك خيلي جدي بود من نديده بودم لبخندش رو اگرم خنديده بود ماسك رو دهنش و عينك كار روي چشاش خنده رو پنهون كرده بود...