زن برادرم بي نهايت بي ملاحظه ست و حرف زدن عاديش ركيكه... خب شرايط زندگيش اون رو اينجور بار آورده و از اونجايي كه انتخاب برادرمه ما هم ناچاراً مي پذيريمش... بماند كه من رو مسبب تمام بدبختي هاش- از ابتداي خلقت تا اين ۲۵ سالي كه از خدا گرفته - مي دونه ... حالا هم كه بارداره و هميشه اين ترس همراه منه كه با ديوونه بازياش و كاراي پيش بيني نشده ايي كه انجام ميده بچه داخل شكمش رو نابود ميكنه... ما خانواده بي آزاري هستيم كلاً در مورد اون هم اين بي آزاري صدق ميكنه يعني كاري به كارش نداريم ، دخالتي تو زندگيشون نداريم ، تا خودشون چيزي نگن ، نمي پرسيم و هزارتا و ديگه ...اما در اين ميون اون اوضاع رو روز به روز براي خودش متشنج تر ميكنه البته داداش بنده هم گل ِ بي عيب نيس با اينكه سالم و پاستوريزست ، با اينكه اِندِ خلافش قليون ميوه ايي هستش اما توي كار و كسب درآمد شانسي نداره و هنوز كه هنوزه نتونسته يه شغل و درآمد درست و درمون براي خودش رديف كنه، خونه نداره و مشكلات ماليش سر به فلك كشيده...همه فاميل متفق القول هستند كه اگر مي خواي جووني مامانت رو ببيني كافيه به عروستون دقت كني خود ِ خودشه منهاي ادبياتش ... حالا اين عروس و مادر شوهر به هيچ صراطي مستقيم نيستند عينهو كارد و پنير... تو اين بگو مگوي آخري داداش اينا بار و بنه اشون رو جمع كردند و راهي شيراز شدند با اينكه تازه از شيراز اومده بودند و بندر ساكن شده بودند...خولاصه اونا رفتند و سوژه جديد براي مامان و بابا درست شد كه در موردش اونقدر حرف بزنند و اونقدر همديگه رو مقصر بدونند كه كار به جيغ و جاق و قهر بكشه و مامان چمدونش رو برداره و بره قهر اونم تو سن ِ ۵۴ سالگي ... بابا هم تو يه ساعت يه پاكت سيگار دود كنه و منم اعصابم به هم بريزه... جايي كه بايد مادري خواهري عزيز دلي باشه كه روحت رو نوازش كنه تو بايد بشي مادر و والدينت و برادراتو آروم كني ...
معتقدم زن و مردي كه تو اين سي سال زندگي مشترك نتونستند رگ ِخواب همديگه رو بفهمند، نتونستند رو اعصاب هم نباشند بعد از اين هم نخواهند دانست و توانست...و واي به حال اونايي كه اينا ميشند الگوشون يعني من و برادرا و جديداً اين عروس...هر چي هم بخوايم بگيم نه ما اينجوري نيستيم ...