یادم نمی یاد اینجا اعتراف به تنهایی کرده باشم ... یادم نمی یاد گفته باشم که تنهایی زندگی کردن اذیت میکنه آدم رو... که یهو چشمت می افته به عکس روی دیوار و از ته دل همون لحظه میخوای که باشه... اون اولویت اوله برای بودن در اون لحظه خاص ... ولی دیگه کم کم باورت شده که نیس که بودنش محاله ... بعد یه خورده قانعتر میشی میگی خوب بیاد تو خوابم هم قبوله... اما بازم نمیشه اوائل میشد اما الانا دیگه نه... این روزا به این فکر میکنم که خانواده ام رو دوست دارم می پرستم اما نمی تونم باهاشون زندگی کنم... همش به خودم نهیب می زنم اگه یه وقت هر کدوممون رفتیم از دنیا پشیمونی میمونه برای دیگری که چرا این لحظات رو در کنار هم نبودیم... اما خب بازم سخته... بعضی وقتا نبودنت در یک جمع بهتر از بودنته... وقتی آستانه تحملت پائین اومده باشه وقتی حرفات دیگران رو آزار بده اونم ناخواسته ... وقتی حرفای ِ از سر ِ خوبی دیگران باعث ناراحتیت بشه ... وقتی به شنیدن شرح اتفاقای خونه همسایه و فک و فامیل بی علاقه باشی دیگه نمی تونی با یه جمع زندگی کنی... اما دلت اونی رو می طلبه که هراز گاهی بیاد و وقتی گفتی برو دیگه نباشه ... یعنی بودنش عادت نشه... ینی همیشه برای اومدن و بودنش منتظر باشی... یعنی برای شنیدن تو همیشه حاضر باشه... فارغ از تعارفای ظاهری ... فارغ از به زحمت افتادن برای بودنش... دلت اونی رو میخواد که تمنای دلش تو باشی و بس... 

پنج شنبه نوشت: همینجا آخر راهه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۷/۱۵ساعت ۱۱:۱۶ ق.ظ  توسط فَ فَ  |