وقتی شیش سالش بوده باباش در اثر صانحه تصادف میمیره... مادرش اون موقع ۲۳ سالش بوده... وقتی این بیس ساله میشه به مادرش پیشنهاد میده که با یکی از خواستگارایی که داشته ازدواج کنه و خودش خونه رو ترک میکنه و مستقل میشه... همه خانواده پدریش اون رو به بی غیرتی متهم می کنند و طردش می کنند به غیر از پسرعموش... از پدرش بهش ۳۰ میلیون ارث رسیده که توی هفده سالگی اون پول رو می سپاره به پسرعموش که بندازتش تو بازار و کار کنه باهاش ... الان دوتا مغازه و کلی جنس داره که ماه به ماه میره حساب کتاب میکنه ... خودشم دانشگاه آزاد یه شهر دیگه قبول شده... حالا با توجه به یه سری اتفاقات به پسرعموش شک داره که بخواد پولا رو بالا بکشه... این روزا خیلی به پول احتیاج داره اما هیچکس بهش کمکی نمیکنه حتی همون ناپدری... موقعی هم که سرمایه اش رو در اختیار اون پسرعمو گذاشته نه چکی گرفته و نه شاهدی داشته... حالا مونده که چطور می تونه پولش رو پس بگیره.... شدیدا هم احساس تنهایی میکنه خیلی نگرانم برای این آدم...

پنج شنبه نوشت: خانواده ات بهم میگن بیا محضر و خونه به ناممون بزن اما با محضر هماهنگ نمی کنند از اضافه کارم می زنم... دوساعت تو صف خطی ها منتظر میمونم کلی هم آفتاب به مغزم می خوره و گرمازده میشم... کلی هم پول کرایه میدم برای هیچ و پوچ... به تو میگم اینا رو چون می دونم چقدر برات سنگین بود اگه بودی و این کارا رو با من می کردند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۷/۰۸ساعت ۱۰:۳۴ ق.ظ  توسط فَ فَ  |