با زنگ موبایل بیدار می شم عمومیگه با مامان اینا هستی یا خونه خودت؟ گزینه اول پس به بابات بگو قرار بوده ما رو مثلا ساعت 6 از خواب بیدارکنی ؟ گوشیشو خاموش کرده و هنوز خودش خوابه. ای بابا ... تازه قرار بود ما ساعت 6 راه بیفتیم. ساعت از 6 هم گذشته همه رو بیدار میکنم و آماده میشیم و پیش به سوی خونه مادربزرگه... ماشین ما 7 سرنشین داره بین مسیر پلیسا بابا رو بخاطر همون یه سرنشین اضافی که جلو نشسته می خوان توقیف کنند که عمو پیاده میشه و اونا رضایت میدندو چند متری پیاده می یاد تا تو یه ماشین دیگه ایی سوار میشه. کسی دیگه جرات نداره با بابا یه کلمه حرف بزنه.به روستای سرخون که میرسیم قراره اولش بریم یه باغی که ورودی خیلی زیبائی هم داره مالک باغ گوشیش رو جواب نمیده .شایدم فهمیده که ما از بیرون باغ واسه درختای میوه اش چه نقشه هایی کشیدیم... بی خیال اون باغ میشیم و کمی جلوتر سایه درخت تنومندی نظر همگان رو به خودش جلب میکنه و همون جا اطراق میکنیم.وسایل رو روی زمین می گذاریم میریم دور و بر یه گشتی می زنیم تا نظر کارشناسانه هم بدیم اطراف پر از درختای کنار هستش که برخلاف روستای پدری پر از ثمرومیوه هستند مزارع وسیع بادمجان و فلفل دلمه ایی و فلفل تند. بادمجونای خوشگل و قلمی جون میدند برای ترشی بادمجون شیکم پر. خونه ها به مراتب وضع بهتری دارند اما همچنان حد و مرزی ندارند. بیشترخونه ها ایوان دارند و باغچه های گلکاری شده و حوض ماهی ... خانواده بعدی که قرار بوده به ما ملحق بشند آدرس رو دقیقا یاد نمی گیرند و دوبار از همون مسیر اطراق ما رد میشند و جالبه که ما رو نمی بینند و صدای جیغ و ویغ و خنده و کره ما رو نمی شنوند. صبحانه می خوریم و به سمت درختای کنار یورش می بریم.همه کلی کنار جمع می کنند و به قصد مرگ هم می خورند. ناگهان با صدای گریه و زاری از فرسنگها دورمتوجه می شویم که نیلوفر 4 ساله ما جامونده و مامانش رو صدا می زنه. حالا هم که ما رو پیدا کرده دست از آژیر کشیدن برنمی داره. با بابا میرم چغاله هایی که بین راه خریدم رو می شورم و میزاریمش وسط و دخملای فامیل با اونا کلی حال میکنندو سرگرم میشند و از طرفی کلی به جونم دعا میکنند چون همیشه یه بسته کوچولو 1000 تومنی می خرندو کلی هم سرش دعوا میشه . کم کم زغالها رو آتیش می زنیم و جوجه ها به سیخ کشیده می شوند. حنا دخمل عمه که سال آخر علوم سیاسی دانشگاه چمرانه (دنبال مورد خوب می گردم واسش)واسه همینم مشخصاتش رو اینقده کامل گفتم... مسئول ظرف آذوقه میشه . با دخملا سالاد درست میکنیم.بابا به بهانه تست مزه یواشکی به دیگ ناخنک میزنه... زن پسرعمو بارداره و این خبر به سرعت پخش میشه همه زنها واسش نسخه می پیچند و از تجربیات خودشون میگن. سفره ها پهن میشه یه بار مصرف و همش پاره پوره میشه. محمود با ما ناهار نمی خوره چون اون اصولن منوی غذائیش محدوده به کالباس و سوسیس و تن ماهی.ارفونMP4 رو هم از قصد گذاشته تو گوشش که التماسای مامان رونشنوه. یه خانواده ایی میان دقیقن بیخ دل ما بساطشون رو علم میکنند و از قضا دختر خانواده دوست آتی در می یاد. دیگه رودرواسی و بابا اینا هم چیزی بهشون نمیگن. اونا همگی اول نماز می خونند و بعدش ناهار (حواری: استانبولی ماهی دارند با ترشی ) خوبه که ما زودتر ناهار خوردیم وگرنه هیچ دیگه... عده ای می خوابند و عده دیگه هم مشغول شوخی و خنده و دوقلوهای عمه هم همه رو به صرف بستنی دعوت میکنند. به پیشنهاد عمه میریم که سبزه گره بزنیم. و این سنت حسنه رو به جا بیاریم.عمه حسابی خودش رومتخصص نشون میده جالبه که بوته های انتخابی وقت گره زدن خورد و کنده میشند. زن پسرعمو هم که کلی فخر می فروشه به دخترای مجرد فامیل . می یاد سبزه رو به نیت همه دخملا گره می زنه که بخت همشون باز بشه و تازه چهار تا فوت جانانه هم می کنه و ورد هم میخونه با چند تا صلوات به کارش خاتمه میده معلومه که کلی جدی گرفته قضیه رو عمه هم که معتقده دست زن باردار خیره و از این حرفاااااااااا. مراسم گره زنی تموم میشه. منم از همشون فیلم میگیرم.دخملا معتقدند که عمه جان مدرک تخصص سبزه گره زنی رو از دانشگاه فوروارد گرفته (سوتی آتی به جای هاروراد:فوروارد) بابا سوتی وحشتناک تری داده اونم یه رده سنی جدید به نام زیرهیجده سال به بالا. که دیگه ورد زبون همه میشه . دیگه نزدیکای عصر خرماها رو می یارم و برای فاتحه به بقیه تعارف میکنم.همچنین به خونواده کناریمون.عمووعمه اینا تصمیم می گیرند به روستای دیگه ایی برند وشب رو اونجا بمونند و ما چهار خانواده دیگر به بندر برمی گردیم. "پل هورمودر " رو اینجا خاص و عام می دونند کجاست. پلی بر روی یه رودخونه خشک که همه از همه جای استان برای گذروندن عصر سیزده اونجا می یان وخانواده های زیادی اونجا جمع میشند.امسال ورودی اونجا رو گارد امنیتی گذاشتند و همه راههای منتهی به اون پل رو بستند.گویا اجتماع مردم در اونجا ضربه ایی وارد میکنه و یا اختلال امنیتی ایجاد میکنه.
نیلوفر چهارساله ما از بابا قول میگیره که به شهربازی بره.صندلهاش توی روستا پاره میشه . وقتی به خونه می رسونیمش سریع کفشاشو می پوشه و آماده به بابا میگه : عمو قول دادی باید من رو ببری.همه خسته کوفته هستیم.خصوصا که 5 نفری عقب پراید نشستیم و حسابی پرس شدیم.بچه به هیچ صراطی مستقیم نیس و آخرکار خودش و مامانش رو می بریم به پارک(یعنی نزدیک ترین پارک ممکن.)تمامی وسیله ها خصوصن قصربادی رو سوار میشه.خودم هم عجیب وسوسه میشم که سوار این قصر بادی بشم. باخودم فکر میکنم اگه مشهد شهربازی رفتم حتمن سوار میشم. .بابا برمیگرده نیلوفر خانوم رضایت میدند که بریم.می رسونیبمشون. به بابا میگم من روخونه خودم برسونید دوباره چهره اش عوض میشه بهش میگم می خوام مستقل باشم. میگه میدونم اما نه اینکه اینجوری.بهش میگم آدم هرجوری راحته زندگی میکنه منم اونجا راحتم نترسید فکرای الکی نمیکنم.بابا میگه من و مامانت قول میدیم دیگه جر و بحثی نباشه(تودلم میگم یعنی امکان داره؟)به خونه که می یام لباسا رو می شورم. حموم و دوش آب گرم سرحالم مییکنه حوصله شام خوردن رو ندارم وقتی به هله هوله هایی که خوردم فکر میکنم حسش به کلی نابود میشه."ماه عسل" رو میبینم.زنگ و اس ام اس به امیلی بی جواب میمونه.هنوز از دریا برنگشته.خوابم میبره راحت و آسوده تا صبح.
Attach 1 عمو به جده بزرگ زنگ میزنه که حالشو بپرسه .صداش ظاهرا اونور خط شنیده نمیشه.جده بزرگ هم با خشم به عمو اظهار می دارند: اونیکه تو می خوای اینجا نیس.!!!!!!!!!!!! و این موجبات خنده رو برمیانگیزه و ساعتی طول میکشه تا عمو به استحضارجده بزرگ برسونند که پسرایشان می باشند.عمه مجرد میگویند:مادر جان مزاحم ما نمی شوند اونوقت مزاحم شما میشوند با این سن و سال؟
Attach 2: خداحافظی با فک و فامیل پدری به بهانه مسافرت به مشهد.دیار یار سفرکرده....
Attach 3 : اصلن توی باغ نبودیم که پسرعموی محترم برای ماه عسل می خواستند به مشهد بروند. ماه عسل را هم دونفری خوش است. کلی اصرار کردیم که با ما به مشهد بیایند.آنها هم عجیب رودرواسی دارند و هیشکی هم دوزاری ما را نمی اندازد.شب که به خانه برگشتیم تازهه می فهمیم که چقدر نمی فهمیدیم...
خیلی بعد نوشتیم که :
ما فیلم "بیست " رو دیدیم. مخاطب خاص می خواست. به طوریکه با چشم کور نشده و بدون عینک خودمان دیدیم صندلیها رو که یک به یک خالی می شدند. ریتم فیلم کند.خمسه فیت همان نقش (صدباریک ا...) به انتخاب نقش. گریم عالی خصوصن مهتاب کرامتی دقایق اول واقعن نشناختمش... پرستوئی می توانست بهتر از این ظاهر شود جا برای مانور داشت. از قیافه پسرک نوازنده عجیب خوشمان آمد خیلی زیادی معصوم بود. اجتماعی از آدمای بدبخت که آدم خودش رو دربرابر اونا پادشاه می دونست... عمیقن به فکر فرو رفتیم. Climax فیلم هم به نظرم همون خواستگاری پرستوئی از فیروزه برای دوست شوهرمرحومش بود که هیشکی انتظارش رو نداشت. دو روز نشده که فیلم رو دیدم اما واقعن اسم داستانی شخصیت ها رو به خاطر نمی یارم. خدایا به جوونیم رحم کن... آلزایمر....
می رم مشهد برای همتون دعا میکنم. از دوست گرفته تا دشمن... تا یکشنبه آینده برمی گردم.آپ می کنم.