پاهاي مامان دردش بيشتر شده... با اينكه هر روز ميرم بهش سر مي زنم و كاراش رو تا حدي براش رديف ميكنم بازم كاري از پيش نمي برم... بايد بگم يكي بياد اين چند روزه كمكش كنه... مامان از بعد از فوت همسرم خيلي نحيف شده غصه من داغونش كرده با اينكه من ازش دورم و غصه هاي من رو نمي بينه و من پيش روش خيلي خودم رو شاد نشون ميدم اما بازم مادره و به قول خودش از دل بچه اش كه خبر داره ...

با داداش هيجده ساله ام رفتم براي مامان يه تخت تازه بخرم فروشنده به من ميگه پسرتون از الان خيلي خسيسه... از بس كه داداشم چك و چونه باهاش مي زد... فكر كن من اينقدر پير به نظر مي يام كه يه پسر هيژده ساله هم داشته باشم واي خداي من...

وقتي شركت حتي شباي احيا رو هم درنظر نمي گيره كه ما فرداش ديرتر بيائيم من چطوري مي تونم شب زنده داري كنم و فرداش هم خوشحال و بدون هيچگونه خواب آلودگي پاشم بيام سر ِ كار پس من زود ميخوابم گناه و ثوابش هم پاي رئيس و روسا...

سه سال پيش با خانواده همسرم به مراسم احيا مي رفتم دوتا دختراي تين ايجر خواهر وبرادر همسرم كه خيلي هم باهم صميمي هستند افتاده بودند رو دور خنده اونقدر كه حتي نميتونستند تو مراسم بشينند كافي بود تو چهره همديگه نگاه كنند تا دوباره از خنده ريسه برند... هرچي مادرهمسرم و ماماناشون به اينا چشم غره مي رفتند فايده ايي نداش بيچاره ها دست خودشون كه نبود...منم كه اين جور مواقع معمولاً پايه ميشم براي خنده به زور خودم رو كنترل كرده بودم...ياد اين دوتا بخير دوسشون داشتم ...

بعد از كلي وقت و نا اميد از اينكه گوشي قبليم كه سرقت شده بود به دستم برسه رفتم يه گوشي سامسونگ C3212 دوسيم كارته و به قول فروشندهه اصل خريدم گوشي ساده ايي هستش كه كار ِ من رو راه ميندازه فقط قاط مي زنم و با اون يكي خط براي اونايي كه شماره ام رو نداشتند اس ام اس فرستادم و طبق معمول گند زدم ديگه... گوشي مامان رو هم بهش برگردوندم صحيح و سالم و البته پر از اس ام اس گاهاً بي ناموسي كه يادم رفته پاكشون كنم...شيريني اين گوشي هم شد دوتا مانتو تابستونه چيني و راحتي براي خودم ... به نيت يكي رفتم از دوتاش خوشم اومد... بعد از كلي وقت كه نرفته بودم بازار تلافيشو در آوردم ديگه...

من بعد از شيش سال كار كردن هيچ پس اندازي از حقوقام ندارم حتي يه قرون...اگه چند تا تيكه طلا هم نخريده بودم كه ديگه اصلن نمي دونستم اين حقوقا رو چي كار ميكنم خوبه يه نفر هم بيشتر نيستم...

گذشت دوراني كه براي روزه نگرفتن بايد هزار تا فيلم مي يومديم پيش باباهه و داداشا و يواشكي تازه وقتي هم كه اونا نيستند به يخچال دستبرد مي زديم و هي واسه مامانه چشم و ابرو مي يومديم كه مبادا سوتي بده كه ما روزه نيستيم اون چند روز ِ خاص رو... حالا تو شركتي كه همه مرداش روزه نيستند و ميرن و ميان و روزه خواري ميكنند هم بايد فيلم بازي كني و خدا اون روز رو نياره كه ظرف به دست ببينندت ديگه تو بوق و كرنا ميكنند و به گوش عالم مي رسونند كه فلاني روزه نيس و فلاني اينجور و اونجور... يعني ميخوام بگم تو چشم همكارا ما هر سي روز رو روزه ايم بي هيچ عذر و بهانه ايي ...

تو رو خدا تو اين روزا و شبا من رو هم دعا كنيد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۹/۰۶/۰۸ساعت ۸:۱۳ ق.ظ  توسط فَ فَ  |