پنج شنبه روز آف شركت بود كه با حضور در محل كار مي تونستم به ده ساعت اضافه كاري برسم از طرفي مديري كه هميشه گيراي بيخود به من ميده هم از تهران اومده بود براي بازديد همونيكه چشم ديدن من رو نداره و همه به اين موضوع پي بردند من از خير اون ۱۰ ساعت اضافه كار گذشتم و نيومدم سر ِ كار. هرچي فكر كردم هم برنامه خاصي به ذهنم نرسيد كه بخوام صبحم رو باهاش پر كنم اينه كه بله ديگه تو رختخواب موندم تا دقيقن لنگ ظهر و بيدار كه شدم و ديدم آب ساختمون قطع هستش پس دنيا رو آب نمي برد كه من رو خواب ببره... عصرش هم براي فاتحه همسرم از اون نشاسته ميوه اييا دسر درست كردم و ايندفعه اصلن شيرين نبود بازم به روي مبارك نيوردم و براي همه اهالي ساختمون بردمش...

صبح جمعه بعد از اذون خواب به چشماي من نيومد تا ظهر ... خب طبعن بعدازظهرش بايد ميخوابيدم كه اونم نشد...

اينهمه مقدمه چيني كردم كه بگم يه خواب ِ درست درمون نداشتم و شب زود آماده خواب شدم و بازم انگار نه انگار تا ساعت سه صبح كه چشام داشت تازه گرم ميشد تو پرانتز بگم من به همه صداهاي اطرافم واقفم و دقيقا مي دونم الان اين صدا ناشي از چيه ... يعني مثلن مال ِ موتور يخچاله يا درب پاركينگه يا زنگ همسايه پائينيه يا حتي راه رفتن همسايه بالائيه... يه صدايي اومد نه شبيه به توقف آسانسور و نه اينكه بازشدن درب همسايه روبرويي... يه صدايي شبيه به در زدن بود... ما هم گفتيم شايد آقاي همسايه كليدو جا گذاشته و داره در خونشو مي زنه بي خيال شديم... ديديم چند ديقه بعد در ما رو زدند اولش آهسته بعدش با مشت و بعدشم لگد... من مثل بيد و دقيقن بيد مي لرزيدم دندونام به شدت به هم مي خورد كه بدون اغراق ميگم حتي ميشد صداشو شنيد...يه دردي هم پشت سرم شروع شد و تا پاهام هم ادامه پيدا كرد... نمي دونستم بايد چي كار كنم و مغزم هم هنگ ِ هنگ بود هيچ فرماني صادر نمي كرد... نه مي تونستم چراغا رو روشن كنم چون نورش تو چشمي در منعكس مي شد و معلوم بود كه من خونه هستم... نه ميشد از تو چشمي به بيرون نيگاه كرد به هر ترتيبي بود بدون اينكه تابلو بشه به بيرون نيگا كردم قيافه آدم پشت ِ در شبيه هيچ كدوم از ساكنين ساختمون نبود مامور ناحيه انتظامي هم نبود من سريع مانتو شلوار پوشيدم و رفتم تو آخرين اتاق ِ خونه كز كردم و هرچي دعا و سوره بلد بودم رو رديف كردم تا اينكه طرف از لگد و مشت زدن به در دست كشيد و دقايقي بعد دستش رو گذاشته بود روي آيفون و برنمي داشت...چند ديقه هم به اين ترتيب گذشت و من به سالن اومدم و يه گوشه از پرده بالكن رو زدم كنار و ديدم كه يه ۲۰۶ با سرعت نور از روبروي خونه رد شد... قيافه ام از شدت ترس و استرس كج و كوله و يه وري شده بود كولر رو خاموش كردم كه بدون هيچ سر و صدايي فقط به بيرون متمركز بشم و تا خود ِ صبح خواب به چشمم نيومد و براي اولين بار آرزو مي كردم كاش هر چه زودتر سپيده صبح بزنه كاش هر چه زودتر برم سر كار اونم مني كه از سركار رفتن تو صبح زود متنفر بودم... 

ظهر نوشت: من فقط تو اين فكرم كه اون كي مي تونسته باشه؟ چه جوري وارد ساختمون شده؟ چرا عدل در ِ خونه من رو زده؟ با من كاري داشته يا با همسايه روبرويي؟ كي واسش ورودي رو باز كرده ؟ اگه كليد داشته ممكنه دوباره هم سر و كله اش پيدا بشه؟ نكنه مست و لايعقل بوده...

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۹/۰۵/۳۰ساعت ۸:۲۴ ق.ظ  توسط فَ فَ  |