من زياد مي نالم و غر مي زنم و از همه چي ايراد مي گيرم زياد به زندگي ايده آل فكر ميكنم... زياد از وضع اسفباري كه مي بينم دل آزرده ميشم اما نه به اندازه همسر مرحومم... جديداً اسم كوچه امون رو گذاشتم دهات "جهان"...آخه يه تابلو اولش هست كه نوشته "كوچه جهان"... اولش كه ميخواي وارد بشي يه تپه با خاك و سنگريزه ساختند اينم علت داره واسه اينكه وقتي روزي روزگاري بارون باريد آب و بهتر بگم سيلي كه اين كوچه رو مي گيره به سمت خيابون سرازير نشه فقط راه حل رو داشته باشيد كه چقدر متفكرانه بوده... بعدش وارد سرزمين كارزار ميشي توصيه ميكنم حتماً با يه ماشيني تو مايه هاي جيپ بيائي يا اينكه فاتحه ماشينت رو بخوني مثل راننده هايي كه باهاشون مي يام و به جاي فاتحه خوندن به من بد و بيراه ميگن البته به طعنه و نيش و كنايه و تازه كرايه اشون رو هم دوبرابر مي گيرند... يعني يه جاي اين كوچه رو پيدا نخواهي كرد كه صاف و بدون چاله چوله باشه ديگه آسفالتش پيشكش... به عناوين مختلف اين كوچه رو كنده كاري كردند و همونجوري هم به امون خدا رها كردند... يه طرف هم با سنگريزه هفت هشت ده تا سنگر ساختند نمي دونم شايد قرار جنگ بشه... دو طرف اين كوچه حدود ده تا فرعي هست و سر هر فرعي هم يه مشت آشغال ريخته شده بدون اينكه سطلي براي اونا وجود داشته باشه بالطبع دور و بر آشغالا هم گربه ها هستند و البته اون افغانيايي كه گوني بدست آشغالا رو زير و رو ميكنند و نمي دونم دنبال چي و چي مي گردند... از يه جايي ديگه جاده خاكي مي شود يعني تا مچ پا فرو مي ري تو خاك... چون اين قسمت تو ساخت و ساز ساختموناست ديگه فعلن مشمول آسفالت و اينا نميشه... بعدش روبروي ساختمون ما دارند يه ساختمون مي سازند كه هر چي هم تلاش ميكنند نمي تونند آبي كه تو زمين هست رو خشك كنند واسه همينم به آهك متوسل شدند.. فكر كن هر روز كلي آهك بره تو گلو و دستگاه تنفسيت و دلت هم خوش باشه كه روزه ايي ... تو همين گودالي كه آهك ريخته ميشه شبا ۱۲ شب به بعد خروار خروار سنگ به چه بزرگي خالي ميكنند كه سر و صداش امونت رو مي بره... تو پرانتز بگم يه رفتگر زحمتكش هم هست كه هر روز خاكاي اين كوچه رو از اول تا به آخر جارو و يكجا ميكنه و تو حلق خودش و بقيه مي فرسته و دوباره فرداش همون خاكا رو كه پخش شده دوباره يه جا ميكنه... اونوقت مي رسي به ساختمون ما كه من اسمش رو گذاشتم"جهنم ايرانيا" مثل اون جهنم كه يه روز قير نيس يه روز قيف و يه روز هم نفت تو اين ساختمون يه روز آب قطع هست يه روز آسانسور خرابه و يه روزم برق نيس... خولاصه ببينيد با چه جون كندني دارم زندگي ميكنم ... فقط منتظرم قراردادم تموم بشه و ديگه بي توجه به حرف هر بني بشري ميرم از اينجا شايدم از اين شهر شايدم از اين كشور...

اين كوچه ايي كه وصفش رفت پر از شركتاي حمل و نقله يعني ميخوام بگم من اگر بودم اول از همه به آباداني محل رفت و آمدم فكر مي كردم و قسمتي از درآمدم رو براي اين كار هزينه مي كردم كه پرستيژ رو لااقل حفظ كرده باشم خصوصا حالا كه انگار اين كوچه تو نقشه شهرداري نيس و براش وجود نداره...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۵/۲۷ساعت ۹:۵۲ ق.ظ  توسط فَ فَ  |