حكايت سحر بيدار شدن من حكايت اون تنبلي هستش كه ۵ ديقه به اذون از رختخواب كنده ميشه اونم به ضرب و زور نهيبي كه وجدان بهش مي زنه و تند تند هرچي تو يخچال پيدا ميشه و مناسب حال ِ تنبلاست و ميشه سرد خورد رو مي بلعه يه بطري آب هم روش... اونوقت گ.ه گيجه مي گيره كه از بين اين سه چهار تا اذون كه صداش تو فضا پيچيده كدومش مربوط به شيعه هاست ... بعد كه تشخيص نميده ميره سراغ اون جدول كذايي اوقات شرعي بندركه از اينترنت دانلود كرده بعدش مي بينه كه مثلن سي ثانيه ديگه مونده... بدو بدو ميره يه مسواك مي زنه دوباره برمي گرده آب مي خوره دوباره ميره وضو مي گيره و بعدش مي ياد نشسته نماز ميخونه ... تا رفتن به سركار يه ساعت ديگه مونده... مي پره تو رختخواب و ميليون ها ميليون گوسفند رو مي شمره بلكه خوابش ببره و طبعن نمي بره تا ۵ ديقه به ۶... اونوقت يهو ساعت زنگ ميخوره و خسته نباشم ديگه خيلي خوابيدم بايد بيدار بشم و برم سركار... تو سرويس هم كه ملت خوابيدند من بيدارم تا چند متري محل كار همين كه چشام همچين گرم ميشه كه برم اون دنيا بايد پياده شم چون رسيديم ديگه... اونوقت من تصميم گرفتم ديگه سحر بيدار نشم با اين اوضاع و احوال ... چون ساعت كاريم كه عوض نشده... محل كارم هم چشام باز نميشه از بس گيجم و خوابم مي ياد ... اونوقت چه كاريه سحري خوردن؟