من برگشتم با يه روز تاخير ... يعني پرواز از تهران يه ساعت تاخير داشت منم با مرخصي ديروز جبرانش كردم...
اگر از معطلياش بگذريم سفر خوبي بود... توي قطار با سه تا خانوم تهروني آشنا شدم... يكيشون باردار بود و يكي ديگه هم نقش مامان و خاله خانباجي رو براش بازي مي كرد و مرتب مي گفت چي بخور و چي نخور... يكي ديگه هم يه كتاب قرآن خيلي قطور رو توي كيف دستيش جا داده بود ومرتب مي خوندش منم از اول تا آخر آهنگ گوش مي دادم و گاهي فيلمايي كه برامون مي زاشتند رو مي ديدم... گاهي هم تو بحثاي اين سه تا شركت مي كردم...
تو فرودگاه يكي از بچههاي دانشگاه رو ديدم و از اين در و اون در حرف زديم اون فوق عمران گرفته و عسلويه كار ميكنه و تازه يه ذره ابروهاشو مرتب كرده بود و اين تنها تغييرش بود...
با چندتا پسر كره ايي آشنا شدم و تا حدودي كارشون رو راه انداختم به مدد همين يه ريزه انگليسي كه بلدم كلي هم ازم تشكر كردند بيچاره ها ... ديگه هرجاي فرودگاه من رو مي ديدند با دست بهمديگه نشون مي دادند من رو ... تابلو شده بودم...
تو فرودگاه تبريز كم مونده بود يه پسري كوله پشتيم رو بزنه اما من سريع كيفم رو برداشتم و بين جمعيت گم و گور شدم و اون نقشه اش عملي نشد...
فكر كنم تمام مسافرايي كه با من توي يه پرواز بودند هتل شهريار رو رزرو كرده بودند چون چپ مي رفتم راست مي رفتم همه اون آدما رو اونجا ميديدم...
نوبت قبلي واسه دكتر كريميان داشتم و بين دوتا پروازم ۶ ساعت وقت بود... از فرودگاه تا شريعتي رو براي رفتن ۹ تومن كرايه دادم در حاليكه مسافر هم زده بود مرتيكه و براي برگشت ۶ تومن ... قرار شد من ۲.۵ تا سه ميليون پياده شم براي عمل ليفتينگ تا خستگي و سنگيني پلكام برطرف بشه... دكتر مي گفت پوستت خوب جوون مونده يه خط هم تو پيشونيت نيس... بهش گفتم دكتر مگه من چند سالمه اينجوري ميگيد؟ ...
هميشه از فرودگاه تهران انيميشن مي خرم... ايندفعه هم شهر اسباب بازي ها ورئيس مزرعه ۳ رو خريدم فقط به دليل اون دوبله محشري كه داره...
من ۱۸ ساعت توي تبريز بودم براي ديدار يه مريض كه حق زيادي به گردنم داشت...
برگشت يه آقايي اهل شاهرود كنارم نشسته بود... اولش بهم گفت كه خيلي پرحرفه و واقعن هم همين جور بود اول كه همه شيريني هايي كه واسه سوغات آورده بود رو يكي يكي باز مي كرد و بهم تعارف مي كرد ديگه كلافه شده بودم بهش گفتم قراره من همشو براتون تست كنم؟ تا اينكه كوتاه اومد... يه آقاي سي و هفت هشت ساله بود كه به قول خودش مجرد مونده بود من بهش گفتم كه متاهل هستم اونم كلي از معايب ازدواج گفت و گفت... توصيه كرد تموم عمرم رو كار نكنم... از شاغل بودن خانوما ناليد و خولاصه نگذاشت من يه خورده چشمام روي هم بره و توي اين يه ساعت و خورده ايي تموم بدنم به خاطر معذب نشستن و جم و جور كردن خودم داشت تير مي كشيد تا بالاخره رسيديم و من فقط ميخواستم فرار كنم از دست اين آدم بس كه تعارف مي كرد...