كم پيش مي ياد كاري رو بكنم و بعدش پشيمون بشم چون معمولا در مورد انجام كارام زياد فكر ميكنم و كمتر ريسك پذير هستم و بيشتر محافظه كار... خانواده همسرم توي خواب ول كنم نبودند مادر همسرم هم كه چند روز قبلش تماس گرفته بود و كلي گريه كرده بود... تصميم گرفتم برم بهشون سر بزنم و كمتر از ۱۰ ديقه بعد در خونشون بودم درحال كه ضربان قلبم به ۱۰۰۰ رسيده بود زنگ رو زدم...روي خوش بهم نشون دادند و شروع كردم احوال يك يكشون رو پرسيدن خصوصا اونائي كه همش توي خوابام رويت مي شدند خوب خبر خاصي نبود و ظاهرن همه چي آروم بود... ناگهان برادر همسرم - اوني با وجود ۴۰ سال سن هنوز مجرد مونده و از اولش اولتيماتوم داده بود كه با زن جماعت حرف نمي زنه و به همين بهانه به جاي مستقيم حرف زدن با خودم پيغوم و پسغام واسم مي فرستاد- هر چي از دهنش در اومد نثارم كرد معلوم بود كه دل ِ پري داشت... پدر من در زمان فوت همسرم يكي از پاهاش توي گچ بود و البته لنگان لنگان توي مراسم شركت كرد...
برادر همسرم معتقد بود كه پدر من الكي پاهاشو گچ گرفته بوده اون زمان كه خرج مراسم عزاداري دامادش رو متقبل نشه و همش هم تكرار مي كرد كه اين حرف رو فاميلاي من بهش رسوندند...
مي گفت كه من به ناحق دارم از بيمه همسرم استفاده مي كنم و نوش جونم باشه ... مي گفت اين بيمه رو پدرم داره ميخوره ...
مي گفت اگه برادرش من رو طلاق مي داد يه قرون هم از مهريه ام بهم نمي داد...
مي گفت من بهشون اعتماد نداشتم كه رفتم وكالتنامه ام رو باطل كردم...
مي گفت كه از فروش خونه - همون خونه ايي كه من بهشون بخشيدم و اصلا هم ديشب به روش نياوردم- ميخواد به نام همسرم يه خونه بسازه و وقف كنه ...
مي گفت حاضر بوده تمام داراي هاشو بفروشه و به پاي برادرش بريزه كه اون خوب بشه...
من در جواب اين حرفا و كلي بد و بيراه كه از اين مرد شنيدم فقط يه جمله گفتم و اونم اين كه : اگر من آدم بدي بودم برادرتون من رو براي ازدواج انتخاب نمي كرد... من مي دونم كه بايد به خدا حساب پس بدم ...
خوشحالم كه خودم رو كنترل كردم و منم هزاران حرفي كه در مورد اين خانواده شنيده بودم رو به زبون نياوردم ... نگران براي اونيكه دلم رو اينجوري شكست فقط اميدوارم عقوبت اين كارش اونقدر سخت ودردناك نباشه ...
اين حرفا رو براي مظلوم نمايي اينجا ننوشتم ... نوشتم كه يادم بمونه اين اولين و آخرين باري باشه كه در مورد انجام كاري عجله كردم...