خونه ما و عمه اينا يه كوچه با هم فاصله داشت واسه همين با اينكه بزرگترا زياد با هم ميونه خوبي نداشتند و همون بحث قديمي عروس و خواهرشوهر بين مامان و عمه من برقرار بود ، ما بچه ها كه تو يه رده سني بوديم اكثرن پيش همديگه بوديم و بچه هاي ديگه فاميل هم براي موندن تو جمع ما هميشه گريه و زاري به راه مينداختند و گاهي ميشد به ضرب كتك بزرگتراشون از اونجا مي رفتند...خولاصه اينا رو گفتم كه بگم ظهرا كه ميشد داداش و پسرعمه و بقيه پسراي فاميل از اون كوچه تا كوچه ما رو با سرعت مي دويدند تا به خونه ما برسند و اونقدر در مي زدند كه معلوم بود دوباره دست گلي به آب دادند و از دست كسي دارند فرار ميكنند ... موضوع از اين قرار بود كه در همسايگي عمه اينا يه خانواده ايي بودند كه سه تا پسر داشتند پسر آخري گويا نور چشمي باباهه بود و باباش توي محله به همه گفته بود كه پسر ِ من رو بايد غفار آقا صدا بزنيد و با هركي كه يه آقا ته اسم بچه اش نمي آورد هم برخورد شديد مي كرد در حد با چوب افتادن به جون بچه هاي مردم... اين داداش و پسر عمه و بقيه پسراي فاميل هم كه موضوع رو مي دونستند و ظهرا تيم فوتبال تشكيل مي دادند و غفار آقا رو هم بازي مي دادند و نه تنها "غفار آقا" صداش نمي زدند بلكه اسمش رو هم گذاشته بودند "غفاري" ... باباش هم تا اين رو مي شنيد با چوب مي افتاد دنبال اينا و اينا هم بدو مي پريدند تو خونه ما و هر هر مي خنديدند... حالا اين غفاري يا همون غفار آقا واسه خودش مردي شده لابد اونم با چوب مي دوه دنبال اونايي كه يه آقا به ته اسم بچه اش اضافه نمي كنند البته اگه بچه اش پسر باشه...

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۱۴ساعت ۱۰:۴۸ ق.ظ  توسط فَ فَ  |