سریالای ماهواره رو کم و بیش دنبال میکنم اما کمتر پیش مییاد که یه فیلم رو ببینم اونم از اول تا پایانش معمولا یا آخر فیلم میرسم یا وسطاش که فیلمها هم همش واسم تازگی دارند و از اونجائیکه ندیدمشون و هنرپیشه های خارجی رو نمی شناسم (حتی به تعداد انگشتام) بی خیال فیلم دیدن میشم اما دیروز بعدازظهر که کانال گردی می کردم یه دفعه رسیدم به PDF CHANNEL و دیدم یه فیلم داره تازه شروع میشه اینقده ذوق کردم اینقده کیفور شدم که نگو ... با خیال راحت رختخوابم رو پهن کردم جلوی اسپیلیت و اسپیلیتم تنظیم کردم رو خودم و از اول تا آخرش فیلمه رو دیدم اسمش "لبه تیغ" بود فیلم قشنگی بود... دانای فیلم پیرمردی که اطلاعاتش رو از خوندن کتابا بدست آورده بود و چندی بعد که طی حادثه ایی با دوستاش فرسنگها دورتر از مردم افتادند برای نجات جونش اون اطلاعات به دردش خورد هرچند عاقبت دوتا دوستش رو از دس داد...
به اون دوستم اس ام اس زدم و جریان ناراحتیم رو گفتم (چون تو خونه تنهام و مجبورم گوشیم رو روشن بزارم تا خانواده از حال و روزم باخبر باشند) اونم گفت که فکر کرده من دارم شوخی میکنم که میگم پول ندارم... منم گفتم من وسط حرفای جدی لزومی نداش شوخی کنم... بهش گفتم دیگه فهمیدم که حدم توی دوستی تا کجاس گفتم حدم تا اونجاست که تو ، تو هیچ زمینه ایی واسه من به زحمت نیفتی... من نمیخواستم انرژی منفی این برخورد دوستم توی من باقی بمونه... چرا همش دیگران باید با رفتاراشون من رو تحت تاثیر قرار بدند بزار واسه یه بارم که شده این انرژی منفی برگرده به خودشون...درصورتیکه قبلنا من همه مسائل رو توی خودم نگه میداشتم و بروز نمی دادم و به توداری معروف بودم اما الان دیگه کشش ندارم...
من تو واحد کارفرما و نظارت کار میکنم در حالی که از پرسنل پیمانکار هستم بنابراین از همکارای دیگه ام دور هستم اونا هم چون برخوردی با من ندارند کمتر با خلقیات من آشنا هستند و تا قبل از اینکه این حوادث اخیر واسم اتفاق بیفته بیشتریاشون حتی فامیل من رو هم نمی دونستند... این همکارام آدمای جالبی هستند وقتی بعد از صد سال گذرشون به اینجا میخوره و برخورد من رو می بینند نمی دونم چطور میشه که از اولین برخورد به بعد دیگه به هر بهانه ایی (حتی اگر نیاز به حضورشون هم نباشه و تلفنی بتونند قضیه رو حل کنند ) بازم شخصا می یان اینجا... سالای اول چندتائیشون حتی تا مرحله خواستگاری هم پیش رفتند و چون با واکنش شدید من مواجه شدند ، دیگه اینورا آفتابی نشدند... خولاصه که آه خیلیا من رو گرفته... درصورتیکه من اصلا به غیر از یه قیافه جدی و خیلی وقتا عبوس و جوابای سربالا چیزی تو چنته ندارم براشون خدا رو هم شکر میکنم که تو این دم و دستگاه کارفرما همه همکارا متاهل هستند و آب از سرشون گذشته چون فکرکردن به این مسئله خیلی استرس بهم وارد میکنه و استرس هم کل زندگیم رو مختل میکنه و میشم عینهو برج زهر مار با قیافه ایی تابلوتر از تابلو که همه تا می بینند منو باخودشون میگن " از اون روزاست امروز"...