بابا پیشم بود من نشسته بودم پیشش کانال chef me که خوراکیای جهان رو نشون میده رو هم داشتیم با هم میدیدیم بابا از روزمرگیاش می گفت من تو این عالم نبودم اونوقت هر سوالی ازم می پرسید من هاج و واج فقط نیگاش می کردم و اصلن به خاطرم نمی یومد که سواله چی بود خدا... اونقدر این گیجی و هپروت گردی ادامه پیدا کرد که بابا پاشد خدافظی کرد و رفت...تمام اون مدت به این فکر می کردم که برای اولین بار تو این چند سال یه 500 تومنی مچاله بیشتر تو جیبم نیس و یخچالم هم خالیه ... اگه بابا واسه شام بمونه من چیکار باید بکنم؟... به دوستم اس ام اس زدم و جریان رو گفتم ... در جوابم گفت که اینهمه غر نزن... بابات غریبه نیس... این حرف ِ دوستم هیچی توش نداشتا... اما یه دفعه گُر گرفتم که چرا حرفای من حکم غر غر رو داشته... ازش عذرخواهی کردم و گوشیمو خاموش کردم... به این فکر کردم که اگه جای اون دوست بودم شاید تعارف می کردم که پول پیشم هست که حاضرم کمکش کنم و حتی خرتو پرتم براش بگیرم ببرم... نمی دونم شاید هرکاری می کردم غیر از اینکه حرفای دوستم رو غرغر بدونم...
دیشب از دست خیلیا عصبانی بودم هرچی زور زدم که بخوابم با وجود خستگی تن ، ذهنم انگار اولِ فعالیت و سر ِ شب لاتیش بود... همش بیراهه می رفت... همش به بدي های که در حقم شده بود فکر می کرد... همش حسرت این رو میخوردکه چرا صاحابش که من باشم یه جو یه ارزن چه می دونم یه سر ِ سوزن سیاست نداره که اطرافیان اینهمه از محبت و سادگی و بی شیله پیله بودنش استفاده بهینه نکنند ... همه آدمای زندگی به ترتیب سن و قد و وزن می یومدند پیش روی چشم ذهنم و اونم یه نگاه شماتت باری بهشون مینداخت و اصلن اصلا یه ذره از خوبیاشون رو به یاد نمی آورد هرچی که بود بدی بود... اونوقت من هرچی خودم رو زمین بزنم و به در و دیوار بکوبونم که اگه محبتی کردی به شخصی ازش توقع تشکر و جبران نداشته باش بازم این من ِ من حالیش نیس... متوقع بار اومده... میشینه همه رو با اون معیاری که واسه خودش ترسیم کرده می سنجه و خب معلومه دیگه همه تو این سنجش عینهو داوطلبای آزمونای سازمان سنجش رد می شدند دیگه... بعدش یهو برقا رفت و خوشبختانه ذهنم هم خاموشی زد و خوابم برد...