امروز از اول صبح شارژ شدم با اين خبر خوش بابا كه گواهينامه و كارت ملي و ساير كارتاي "به درد دزدا نخور" پيدا شده و بابا اونا رو از اداره پست تحويل گرفته... و اين يعني من از زحمت اين اداره و اون اداره رفتن خلاص شدم...

ايندفعه ميخوام از يه همكاري بگم كه توي اين 6 سال باهاش كار كردم... آقاي كاف كه يه معلم اخراجي زمان شاه بوده و روانشناسي خونده اما حالا با سمت كنترل مواد پروژه داره با ما كار ميكنه و علاوه بر اين شغل نويسنده هم هست... خيلي زبان فارسي رو پاس ميداره و روي نامه نوشتناش سعي ميكنه واژه هاي درست و خصوصن فارسي رو بكار ببره... اين آقاي كاف خيلي هم مبادي آداب هستش و اصلن نمي توني در حضورش حرف اضافه بزني يا روت نميشه كه پيش روش مثلن جوك بگي يا يه داستان طنزآلود تعريف كني... آقاي كاف به من ارادت خاصي داره و هرباري كه براي مرخصي ميره محل سكونتش يكي دوتا كتاب واسه مطالعه من از شاهين شهر مي ياره البته منم ميخونمشون و كتابا رو صحيح و سالم بهش برمي گردونم ... اصلن من توي مراقبت از كتابا وسواس خاصي دارم... اين بار به آقاي كاف گفتم كه دنبال كتاب "وانهاده از سيمون دوبووار" هستم و توي بندر پيداش نمي كنم آخه تو كتاب فروشيهاي بندر كتابي به غير از كتاباي درسي پيدا نمي كني ... اونم اين كتاب رو به همراه كتاب" حتي وقتي ميخنديم از فريبا وفي" برام آورد... مصيبت عظماي من سر حساب كردن پول اين كتابا با آقاي كاف بود كه به هيچ وجه حاضر نبود قبول كنه و آخرش من به هر شيوه ايي متوسل شدم كارساز نشد... در دست و دلبازي آقاي كاف هيچ شكي نيس همونيه كه 250 هزار تومن ميده به آژانس كه از بندر ببردش شاهين شهر... همونيه كه هر سري از اونجا واسه ما گز و پولكي و سوهان مجلسي از نوع صادراتيش مي ياره... اما من شرمنده ام و معذب...

آهاي دزدايي كه كتاب "چشمهايش از بزرگ علوي" رو با خودتون بردين... لطفن اون علامت ِ توي كتاب رو جابجا نكنيد كه اگه يه وقت دلتون بحالم سوخته باشه و خواستين برگردونيدش من به دردسر نيفتم و بدونم از كجا بايد ادامه اش بدم...

ديشب خواب ميديدم كه خواب هستم و دارم خواب ارواح و از ما بهترون رو مي بينم كه ميخوان من رو با خودشون يه جايي ببرند... از بس كه به دزد و روح و اين چيزا فكر ميكنم حتي توي خوابم هم خواب اونا رو مي بينم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۲۰ساعت ۹:۷ ق.ظ  توسط فَ فَ  |