مديرم يه چند روزيه كه مرخصيه امروز زنگ زده كه "هر آدمي بايد به يه آدمي تو زندگيش اطمينان كنه " ميگه من به تو اطمينان دارم و مي خوام بهت بگم كه يه وصيت نامه توي فلان پاكت توي بيسار كشوي ميزم گذاشتم اگر اتفاقي برام افتاد اون وصيت نامه رو به خانواده ام برسون...

اين مديرمون سن و سالي نداره اصلن... تازگيا شنيدم دچار استرس و بي خوابي شده فكركنم دچار توهم مرگ شده... من شوكه شدم از شنيدن اين حرفش آخه... به تته پته افتادم... اون فكر ميكنه بعد از مصيبت مرگ همسرم مي تونم حال اونايي كه مرگ بهشون نزديكه رو بفهمم ... اما من كه نمي تونم... من مصيبتش رو مي فهمم... سوختن دل رو مي فهمم... دلي كه دود گرفته رو... نفسي كه در نمي ياد... بغضي كه گلو رو مي فشاره... من غم ِ نبودن رو مي فهمم...اما حال ِ پيش از مرگ رو نه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۱۹ساعت ۳:۳۷ ب.ظ  توسط فَ فَ