ديروز رو سر كار بودم البته تا نصفه روز بعدش با كارفرما جيم شدم اگه فرزان هم روز قبل تكليفش رو مشخص كرده بود كه مي ياد سركار من همون نصفه روز رو هم نمي يومدم... تو راه از سوپري طبق معمول كلي خريد كردم... معمولن هرچي ميخوام رو برمي دارم و قيمتا رو نمي پرسم... اما اين بار كه به توصيه بابا پول ِ كمي توي جيب مانتوم گذاشته بودم كلي مواد غذايي لازم داشتم اما واسه برداشتن هر چيزي دستم مي لرزيد مبادا پول كم بيارم آخرشم از كلي هاشون صرفنظر كردم... كوچه رو تا خونه دويدم از ترس... ناهار ماكاروني پختم ولي بعدش ديدم تنهايي ماكاروني خوردن فاز نميده قابلمه رو گذاشتم تو يخچال و دور ِ خودم چرخيدم و بعدشم خوابيدم...

ديروز از غروب همش برقا رفت و اومد... آخرشم شب تا صبح بي برقي كشيدم تو گرما و شرجي بندر... بهش صداي ماشين سنگين رو هم اضافه كنيد كه نمي دونم چرا از ساعت 10 شب تا 4 صبح قشنگ روبروي ساختمون ما دارند يه گودال بزرگ حفر ميكنند... گنج پيدا كردند؟ هيشكي اعتراضي نداره؟ مردم با اين صداي گوشخراش خوابشون مي بره يعني؟ كل ِ روز رو از دستشون گرفتند؟ از اون بدترش هم اين كه صبح بيائي سركار بعدش اعلام كنند تا 5 ديقه ديگه برقا قطع ميشه...

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۱۶ساعت ۱۱:۶ ق.ظ  توسط فَ فَ  |