از خوبيهاي زن داداش نكو اخلاق همين بس كه در عرض ۲۴ ساعت كه تو خونه مامان اينا باشم اين بشر سعي ميكنه جلوي من آفتابي نشه و حتي ساعات اجابت مزاجش رو هم جوري تنظيم ميكنه كه نكنه يه وقت من رو تو حياط ببينه ... و در آخر بعد از دو روز كه لب ساحل از خانواده خداحافظي ميكني و مي يايي خونه كپه مرگت رو بزاري يه اس ام اس فارسي مي فرسته كه : "دختر خاله بدي بودم كه زن ِ داداشت شدم فكر نكن كه خوبيات رو نمي فهمم سعي ميكنم بفهمم و جبران كنم" و من نمي دونم تا كي در اين توهم ميخواد زندگي كنه كه من از ازدواج اونا ناراضيم... اصلن زندگي اونا يا هر دوانسان ديگه ايي به من ارتباطي نداره... اونقدر سرگرم مشغله ها و درگيري هاي خودمم كه وقت نمي كنم به اون فكر كنم... به هر زبوني هم كه بلد بودم بهش گفتم و هر شيوه ايي رو هم كه مي دونستم پياده كردم... من نمي تونم با اين بشر صميمي بشم دست ِ خودم هم نيس.. صميمي شدن من با اون يعني مهر تائيد و صحه گذاشتن روي رفتاراي غلطش... روي ناسزاهايي كه روز مادر به مادرم هديه كرده... و كيه كه اين رفتارا رو ببينه و بخواد هنوزم باهاش حرف بزنه؟ ... نه ميخوام ببينم يه نفر مي تونه فقط صاحب سخن باشه و بي توجه به مخاطبش همش يه بند حرف بزنه و جانگولر بازي در بياره كه اون رو بخندونه؟ و مخاطب هم فقط بعضي وقتا يه لبي به نشونه خنده كج كنه؟ اوني كه همش بايد صاحب سخن بشه منم و اون مخاطبه هم طبعن زن داداشم... والا من كه نتونستم ... ![]()