ديروز با حال نزار و چشماي خيس پست قبل رو پابليش كردم و شب قبلش به اندازه چندساعت زار زده بودم نه واسه از دس رفتن مال و دارايي كه خدا گواهه مال ِ دنيا برام ارزشي نداره و خريد كردنم فقط واسه دراومدن از حالت افسردگيه و هر كسي با يه چيزي روحيه و انر‍‍ژي مثبت مي گيره من با خريد... و تا حالا ضررهاي مالي زيادي متحمل شدم و بابتشون فقط چند ديقه بيشتر ناراحت نشدم اونم واسه اينكه روزي 12 ساعت از عمرم رو دارم كار ميكنم بابت به دست آوردن وسايلم...

خلاصه بعد از آپ جديد بابا زنگ زد كه از آگاهي بهش اطلاع دادن كه چند تا سارق دستگير شده و من بايد برم واسه شناسايي... منم از سركار با عجله خودم رو به اونجا رسوندم ... چندتا عكس بهم نشون دادند كه از بين اونا چشماي يكيشون اون صحنه چاقوكشي رو برام زنده كرد ... بهشون گفتم اين چشما واسم آشناست اما اين موهاش بلند بود الان نيس.. ماموره با گوشي موتورولاي من اومد داخل اتاق و گفت اتفاقن گوشي تو رو از تو جيب اين پيدا كرديم شك نكن خودشه... اون يكيشون گفت خدا رو شكر اين گوشي به دادمون رسيد وگرنه بايد تا شب به شما اثبات مي كرديم كه اين از اولش مو نداشته و تو تو شرايط بدي بودي كه طرف رو مودار ديدي...

توي دادسرا بابا از داديار خواهش كرد كه من و اون سارق با هم مواجه نشيم من به حد مرگ مي لرزيدم و استرس شديدي گرفته بودم و طي يه صحنه ساختگي و براي صحه گذاشتن روي ادعام مبني بر سارق بودن همين شخص و پر كردن فرم بازجويي ، مجرم رو آوردند و وقتي اون چند بار زيرچشمي من رو نگاه كرد ديگه همه مطمئن شدند كه خود ِ بي دينشه... بابا چند بار نزديك بود از كنترل خارج بشه حق هم داش ، داشت شخصي رو مي ديد كه روي تنها دخترش چاقو كشيده بود...

دوبار ه به آگاهي برگشتيم ... گوشيم البته بدون مموري بهم برگردونده شد دوتا سيم كارت ايرانسل هم روش.. همه اينا رو با الكل ضدعفوني كردم... بقيه مدارك و وسايلم رو هم بايد اعتراف كنه كه كجا گذاشته...

ديشب ، شب ِ مرگ من بود... يه ترسي توي وجود من افتاده از تكرار دوباره اين مسئله ، فكراي مزخرفي هر لحظه مياد سراغم... اگه امنيت جاني نداشته باشم چي؟ اگه دزده آدرس من رو به همدستاش داده باشه چي؟ اگه فكر كرده باشه كه خونه من نون دونيه خوبيه چي؟ اگه ايندفعه بهم حمله كردند به قصد جون چي؟ از اون دختر شجاعي كه دل و سر نترسي داشت و تو دل شب تك و تنها ميون اتوبوسي با هزار تا قاچاقچي خودش رو به محل تحصيلش مي رسوند و تنهايي روزگار مي گذروند و حتي شبها بي خيال از اين كوچه تاريك و خلوت عبور مي كرد يه موجود افسرده باقي مونده كه هر لحظه منتظر يه حادثه ست...كه هر لحظه اون چشماي وحشتناك به يادش مي ياد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۰۵ساعت ۹:۱۳ ق.ظ  توسط فَ فَ  |