يه جيب و يخچال خالي.... يه جشن تولد و يه جشن عقد آخر هفته كه كادو لازمه... يه كت شلوار كه تاپ لازمه... يه آرايشگاه كه پول لازمه... يه خونه كه پرده لازمه... يه اسپيليت كه داكت لازمه... يه آينه كه ميخ لازمه... يه چشم كه عينك لازمه... يه جفت دست كه دستكش و مرطوب كننده لازمه... يه مشت پول خورد كه كيف لازمه... يه سيم كارت كه گوشي لازمه.... دوتا مانتو تو خياطي كه آمادست و پول لازمه... يه ذهن درهم و برهم كه روزشمار لازمه... و يه من كه آرامش لازمه... كه داره به مرز افسردگي ميرسه... كه دلش مي خواد ديگه ساعت 6.15 صبح نياد تا سر ايستگاه ...دلش مي خواد كه اين يه تيكه حادثه از زندگيش بريده بشه...

ترس از تكرار چاقو كشي... ترس از پيدا كردن آدرسم توسط اون خلافكارا.. شك به حتي رفتگر محله... كابوساي شبانه...

خدايا چرا بنده هات دست از سرم برنمي دارند؟ چرا گير دنيا به منه؟ مگر چيزي هم واسه از دست دادن باقي مونده ؟ مگه دلبستگي به مال ِ دنيا هست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۹/۰۳/۰۴ساعت ۹:۳۰ ق.ظ  توسط فَ فَ  |