داستان از اونجا شروع شد كه محتويات كيفم رو شب قبلش ريختم بيرون و همه چي رو مرتب گذاشتم و صبح هم كليداي خونه رو انداختم تو جيب كيفم...
خوش خوشان داشتم مي رفتم سر ايستگاه... يه موتوري با دوتا سرنشين از اون ور كوچه رد شدند يه لحظه به ذهنم رسيد سر صبحي يعني اينا كه همشهريم هستند ممكنه بخوان آزاري به من برسونند ؟ با اين خيال خوش كه خبري نيس كمي سرعتم رو اضافه كردم كه ديدم موتوريا برگشتند و چند لحظه بعد صداي موتور ديگه به گوشم نرسيد.... برگشتم عقب كه ديدم دارند با شدت كيفم رو مي كشند... مقاومت كردم و بند كيفم رو سفت چسبيدم كه من رو توي خاكيا پرت كردند و با شدت كيفم رو كشيدند من بكش اون بكش كه يهو چاقو رو از زير پيرهنش كشيد بيرون و سعي كرد با ضربات چاقو روي دستم خط بندازه... هرچي جيغ زدم و قسمشون دادم بي فايده بود انگار جهان كور و كر شده بود ... آخرش بند كيفم رو ول كردم و رفت دار و ندارم ... رفت هر آنچه بود و نبود... و من هنوز توي اين شوك هستم كه چرا همه چي جفت و جور شده بود براي اينكه اينهمه ضرر كنم...
از ديروز صبح فقط به پنج شيش تا بانك مراجعه كردم براي سوزوندن كارتام... خدمات ارتباطي واسه سوزوندن سيم كارتم... دادسرا و آگاهي و كلانتري واسه شكايت ...
و حرفاي جالبي هم شنيدم... مثلن توي كلانتري امتحان تستي گذاشته بودند واسه مامورا و همه مردم رو پشت در ِ بسته نگه داشته بودند و وقتي حرفاي من رو شنيدند گفتند : خانوم تو اصلا چرا اون موقع صبح (ساعت 6.15) تنها اومدي بيرون؟ بهشون گفتم مي خواستم برم سر ِ كار نميشه كه بشينم تو خونه شما خرج من رو ميدين؟ گفت پس ما هم وظيفه نداريم واسه شما اسكورت بزاريم مگه تو كي هستي؟ پدرت و برادرات وظيفه دارند هر روز تو رو با ماشين تا سر ِ ايستگاه برسونند... تازه بايد توي نامه به دادسرا هم بنويسي كه مداركت مفقود شده نه اينكه به سرقت رفته... بايد احتياط مي كردي... پرسيدم چه احتياطي بايد مي كردم كه نكردم؟ گفت : مثلن من از ماشينم كه خارج ميشم همه مداركم رو با خودم مي برم... گفتم بگو من چه احتياطي بايد مي كردم؟ گفت: تو از من توضيح مي خواي؟؟ اصلن وظيفه منه كه به تو توضيح بدم؟ ميخواستي دو طرفت رو خوب نگاه كني...