پنج شنبه به خودمان استراحت داديم و سركار نيومديم... در عوض با همين پاهاي چلاقمان بسي كارها به پيش برديم... از تميز نمودن يخچال و شستن اون بگير تا جا دادن يه خروار كتاب توي قفسه ها ... بعدازظهر هم كلي نيازمندي داشتيم كه طبعن شد بهانه ايي واسه از خونه بيرون زدن كه يهو سر از فرش فروشي در آوردم و يه سنگفرش خريدم 6 متري البته دوبرابر هم پول كرايه حمل و انعام كارگر دادم بخاطر خرابي آسانسور...

آتي شب رو پيشم بود... شانس آوردم آتي رژيم بود وگرنه يخچال كه خراب بود و شامي هم در كار نبود...

صبح اومدم مي بينم فرزان يه موس نو وصل كرده به سيستمش... بهش ميگم اين همون موسي هستش كه سه ماه پيش درخواست كرديم واسه سيستم ثبت اطلاعات بخرن؟ ميگه آره... بهش ميگم پس اينجا چيكار ميكنه ؟ ميگه موس خودم رو به جاش گذاشتم... بهش ميگم پس از اين به بعد خودت برو اطلاعات ثبت كن و حرص بخور... چون دفعه پيشم موسش رو عوض كردي و تا سه ماه درگير بودم واسه كارم...

توي دفترم نشستم كه مدير پنجاه ساله امور اداريمون با غيض و خشم تمام مي ياد بالاي سرم و ميگه: موست رو بهت مي ديم ... به اون چيزي كه ميخواي ميرسي و راهش رو ميكشه و ميره... دهنم باز مي مونه از اين برخورد ...

شيش ساله دارم توي اين شركت كار ميكنم... هيچ وقت توقعي از اينا نداشتم چون با كوچيكترين حرفي همه چي به رخم كشيده ميشه و من چون خودم رو مي شناسم و مي دونم كه تحمل حرف و نيش و كنايه رو ندارم بي هيچ چشمداشتي كار كردم... فرزان به دليل نسبت فاميلي كه با مدير عامل داره  با مدرك ديپلم سريع از يه واحد نامرتبط به واحد ما منتقل شده... توي اين يكي دوسال كه اينجاست به اندازه كارشناساي ارشد تامين شده و تازه هر وقتي اراده كرده مرخصيش رديف بوده هر بار هم از دو هفته كمتر نرفته و هر دفعه هم من با وجود مشكلاتي كه داشتم جورش رو كشيدم... (جور به معناي واقعي چون به هيچ عنوان در زمان نبودش به من مرخصي نميدند ) و حالا به عينه ديدم كه چطور مديرمون پشتيبانشه...

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۹/۰۳/۰۱ساعت ۸:۳۸ ق.ظ  توسط فَ فَ  |