در ادامه پروژه اثاث كشي ... ديروز با يخچالم در حالي مواجه شدم كه راحت مي تونم بعنوان كمد يا حتي آبگرمكن ازش استفاده كنم ... جون شوما همچين آب رو واست گرم نگه مي داره بيا و ببين ... بعدش زنگ زدم نمايندگي ميگم در يخچال كامل بسته نميشه كه سرماش هدر نره... آقاهه انگار نه انگار كه بنده با موبايل زنگ زدم بعد از يه ربع پشت خط معطل گذاشتن من و خوش و بش با همكاراش و شرح ماجراي يخچال ميگه : خب خانوم در يخچال رو ببنديد ديگه كه سرماش هدر نره...

كم كم آتي و بقيه از راه رسيدند ... با آتي كلي خنديديم و سالن رو تميز كرديم.. با اينكه اين دختر نه سال از من كوچيكتره اما خيلي راحتم باهاش كمتر با كسي اين قدر خودموني ميشم...

نتيجه تلاشهاي غروب و شب گذشته شده يه سالن كه متراژ فرشم ازش بيشتره ... و در حد قدم زدن هم نميشه روي اين سالن حساب كرد يعني تا اين حد كوچيك ... پنجره ها هم بدون پرده مونده چون لور دراپه ها هم به اينا نمي خورند... موندم چه رنگ و جنس پرده ايي انتخاب كنم... اسپليت هم كه تا يه قدمي خودش رو به زور خنك ميكنه ...چه توقعها من از اسپيليت داشتم  ...

جاكفشي رو بايد بچسبونم به در ورودي تا بقيه بتونند از آسانسور استفاده بكنند... اگه هم بخوام بيارمش داخل خونه بايد قشنگ بزارمش وسط سالن پذيرايي ... هميشه متنفر بودم از واحدهايي كه در ورودي به سالن باز ميشه بدون هيچ راهرو و مقدمه ايي...

كابينتا رو نمي دونم از چه جنسي هستند كه هرچي تميزشون ميكنم بازم خاك رو از اقصي نقاط خونه به خودشون جذب ميكنند ...

حموم هم كه شيبش قشنگ به سمت اتاقاست يعني كافيه شير آب رو باز كني ... يه استخر مشت تو خونه رديف ميشه...

چهار تا كمد ديواري هم دارم كه اصلن نميشه روشون حساب كرد عرضشون اونقدر كمه كه فقط به درد كارتوناي خالي مي خوره...

خولاصه از محاسن خونه ام هرچي بگم كم گفتم...

امروز صبح هم كه اول تا چند ديقه فقط داشتم فكر ميكردم كه كجا هستم... اين خونه چرا اينقدر عجيب غريبه... تا يادم اومد بعله .... حالا تو اين هاگير واگير جوراب پيدا نمي كردم ... نتيجه اين شد كه با كفش جلو باز و بدون جوراب براي اولين بار بيام شركت و طبعا بايد نگاههاي همه رو تا عصر تحمل كنم....


+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۲/۲۹ساعت ۱۰:۱۲ ق.ظ  توسط فَ فَ  |