بردن اينهمه كارتن ريز و درشت با پله واقعا كار شاقيه اونم با پله هايي كه استاندار نيستند يعني پاتو كه ور مي داري كجا زمين بزاري خدا داند...
داداشا هي كارتن بردند پائين هي غر زدند و به زمين و زمان حرفاي بي فرهنگي زدند... كارگرا هم كه تو هر سرويس بالا پائين رفتن يه بطري آب معدني خوردند كلن بنده شده بودم ساقي و صد البته حرص خور معركه...
تا سه ظهر كه كار تموم شد تازه كار نصب اسپيليت شروع شد... منم تو گرما تا حدي آشپزخونه رو چيدم (يعني يه گرمايي من ميگم يه چيزي شما مي شنويد)... نصب اسپيليت تا 11 شب طول كشيد و بعد از اون نظافت كلي و ديگه واقعن توان نداشتم...
تمام چيني هاي من به سلامت به اين خونه رسيدند اما كمد نازنينم انگاري يه نفر تمام حرصش رو جمع كرده تو مشتش و كوبيده به اون.... از وسط خورد شده...
بابا مي گفت اينهمه خورده ريز واسه چي جمع كردي آخه؟( واسه اينكه قسمت اعظم كارتنا پر از تزئيني و كتاب بود)... بهش گفتم از اونجائيكه وسعم نميرسه وسايل بزرگ بخرم ولي حتمن بايد يه چيزي بخرم اينا رو خريدم...
ديشب تمام بدن درد گرفته بودم (يه بيماريه كه از نوك موهات تا نوك پاهات تير مي كشه توش اونم هم زمان)
امروز بايد برم خونه رو بچينم كم و كسريامو يادداشت كنم...
دل كندن از اون آشيونه اصلن برام كار آسوني نبود... يه مشت خاطره بود تو وجب به وجب اون خونه ... يه روح بزرگ بود كه حس مي كردم نگهدارمه... گذاشتم و گذشتم...
ديشب جاي خالي همسرم بيشتر از هميشه محسوس بود...