ديروز بدو بدو پول بنگاهيه رو حساب كردم راسش از شما چه پنهون دوس داشتم زودتر از شرش خلاص بشم ... حوصله حرف زدن و دل سوزوندناي بيخود آدما رو ندارم ... من از همون اولش هم از مرداي مغرور خوشم مي يومده ... اما بنگاهيه الكي ميخواد به من لطف كنه... كليد رو (به قول خودش هنوز از صابخونه تحويل نگرفته بود) چون ميگه بايد خونه تكميل بشه ... از كارگرا خالي بشه بعدش بياد با من ليست امکانات خونه رو برداره و از اين بند و بساطا... منم به بابا زنگ زدم و با توپ پر گفتم خودت مي دوني و اين يارو من ديگه اصلن نمي خوام باش حرف بزنم حوصله اش رو ندارم بيچاره بابا هم قبول كرد...

  همه براي اثاث كشي داوطلب كمك شدند ... دلم نمي ياد توي اين گرما كسي به زحمت بيفته ... تمامي رخت و لباسامو و مداركمو جمع كردم ... خونه ام به كل بسته بندي شده...

مراسم عقد دخمل عمه نزديكه اما گذاشته يه هفته قبل به ما خبر بده... به قول آتي مي ترسه ماها از اون خوشگلتر بشيم... حالا از امروز بهانه داريم بريم مركز خريدا رو بگرديم...

سرم به شدت گيج ميره ...

تویی که در تو توانایی نواختن ست
که در تو قدرت ما را دوباره ساختن ست
همیشه
خاطره خوب تو گرامی باد
و نام خوب تو
 آن نام خوب نامی باد

طبعاً حميد مصدق

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۲/۲۲ساعت ۳:۱۵ ب.ظ  توسط فَ فَ  |