جمعه رو هم اومدم سر ِ کار واسه سر و کله زدن با مدیری که از تهران برای بازدید اومده و چشم ِ دیدن من رو نداره و این چشم نداشتنش رو همه خیلی زود متوجه شدند غیر از خودم. عادت ندارم پا رو دم رئیس روسا بزارم و باهاشون کل کل کنم این 6 سال هم که اینجا بودم به اندازه 60 تا مدیر عوض شد و به قول همکارا آنکه تغیّر نپذیرد تویی. بگذریم اصلن موضوع حرفم این نبود از کار برگشته بودم و داشتم پله ها رو دوتا یکی می کردم که دیدم همسایه طبقه پائینی دارند اثاث کشی می کنند . خانوم همسایه مشهدیه و تو این دوره زمونه روبنده میندازه و میره بیرون و بالطبع تو این اثاث کشی هم توقع نباید داشت که دیدش... آقای همسایه حلالیت طلبید و من به سمت خونه رفتم. . جمعه ها رو به خونواده اختصاص می دیم چون در طول هفته وقت وحال دید و بازدید رو نداریم.بابا اومد دنبالم ... به پارکینگ که رسیدم یه دفعه یه فکری جرقه زد تو ذهنم... این واحد داره خالی میشه... منم که دارم دنبال خونه واسه رهن می گردم... خب چی بهتر از این ... من خونه ایی رو که خونه عشق و امیدم بود باید بسپارم به خانواده همسرم خب چرا یکی مثل اون رو نگیرم یکسال هم خودش یکساله...
دیروز زنگ زدم به بنگاهیه که چی شد پس خونه؟ گفت یه دوخواب داریم واسه رهن کامل همون مبلغی که میخوای واسه یه خواب هزینه کنی و آدرس ِ همین واحد کذایی رو داد...
حالا از دیشب تا حالا رفتم تو فکر ... اگه بخوام برم این واحد برای اثاث کشی راحت تره و وسایلم خیلی کمتر آسیب می بینند... به این ساختمون و ساکنینش عادت کردم (با اینکه اصلن نمی بینمشون مگر پنج شنبه ها برای خرمای فاتحه همسرم و البته روز اول ماه برای شارژ) ... کم و بیش از جریان فوت همسرم باخبرند... امنیتش خوبه... همونیه که بابا میخواد نزدیک به خودشون و البته دو ردیف پله هم کمتر ... فرش و موکت و پرده هام هم که فیت خونه هستند...
اما...
فاصله خونه تا خیابون اصلی رو سراسر خاک گرفته و هر روز باید به خودت بگی : آخه اینجا هم جاست که تو زندگی میکنی؟
شکل خونه همونه و هیچ تنوعی توش بوجود نمی یاد مگر اینکه وسایل جدیدی بهش اضاف بشه و یا بی خیال لوازم قدیمی و در عین حال نو خودم بشم...
هنوزم آسانسور نداره و بابا مامان برای اومدن به اینجا به زحمت می افتند هر چند یه طبقه کمتر...
و از همه مهمتر دقت کردم هر واحدی که خالی میشه یکی از همشهریای خانواده همسرم میان می گیرنش... یه جورایی رفت و آمدام کنترل میشه ...
هم اکنون نیازمند همفکریتان هستیم...
درضمن از همسرم هم خواستم که بیاد به خوابم و بگه چیکار کنم ظاهرن تو خواب از این فکرم راضی بود (شوخی نمی کنم) ولی مونده بودم اون پیرهن که توریستا واسه گردش تو جزایر می پوشند رو به چه مناسبت پوشیده بود؟