من یه چند روزیه که حال معتادین رو عجیب درک میکنم... از اول هفته تا همین دیروز اینترنت ما قطع بود و دلیلشم این بود که دیش چرخیده ( علمای اینترنت فتوا داده بودند) البته اون بخش از شرکت که به اینترنت پایتخت وصل بودند از این نعمت خدادادی استفاده ها نموده و بسی پز میدادند. ما هم عین بدبخت بیچاره ها تا یه سیستم خالی میشد هجوم می بردیم طرفش و 100 نفر هم پشت سرمون تو صف که زود باش یالا تمومش کن. سربازای بازی تراوین من هم که گشنه مونده بودند و دم به ساعت باید بهشون سر می زدم یه اوضاعی بود اینجا تا دیروز که نت بود و من بخاطر کارای دادگاهی(که همچنان ادامه داره) مرخصی اجباری بودم... بعد از کلی دوندگی آخرشم کار پرداخت حقم به سال جدید کشید و من همچنان در این خونه موندگارم (بدون ذره ایی خونه تکونی)...

تا 27 اسفند باید بیام سرکار... همکارم از همین الان رفته مرخصی تا 15 فروردین (تازه اگه بیاد)... کارای آخر سال و جمع و جور کردن همه چیز افتاده گردن من... مدیر اداریمون (همون زنیکه ) اومده پیش ِ من که من حواسم نبود این خانوم 20 روز مرخصی گرفته وگرنه موافقت نمی کردم (دوس داشتم بدونم اگه من هم بودم همین رو می گفت؟)

هر دم از باغ شرکتمون بری می رسد ایندفعه یه سبد پر از پودر خوراکیا (به رسم هر ساله اما در ابعاد کوچیکترش) و یه گونی برنج... 60 تومن بن شیش ماهه دوم سال... عیدی و حقوق بهمن و اسفند... یه بسته آجیل و یه سکه پارسیان و لوح تقدیر هم از طرف کارفرما (داداش کوچیکه بدفرم از انتظار در اومده دیگه...)

کلاس عکاسی دیجیتال تموم شد... یعنی من الان عکاس شدم؟ نه بابا دیجیتالم کجا بوده؟...

دوسه تا روسری یه شال یاسی یه بلوز و دامن واسه عید خریدم ...

اینم اتفاقات غیبت صغرای من...

چهارشنبه سوری خوش بگذره...


+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۸/۱۲/۲۵ساعت ۴:۵ ب.ظ  توسط فَ فَ  |