چهارشنبه رو زودتر رفتم خونه واسه مهمونام ماکارونی درست کردم اونم هول هولکی بعدش پاشدم رفتم خونه و زن داداش حسابی صورتم رو سرخاب سفیداب کرد و منم به دلیل ضیق (؟) وقت و اطلاع نداشتن از جو مهمونی نازمدی دخمل عمه همون لباس نامزدی خودم رو پوشیدم و خولاصه اونیکه از ابتدا تا انتها وسط میدون بود و شلوغ بازی در می آورد شخص ِ شخیص ِ بنده بود... و فک و فامیلای پدری دخترعمه همگی متفق القول چشم غره می رفتند به من و آتی و ما بی خیال واسه خودمون آهنگ عوض می کردیم و حرکات موزون ردیف می کردیم... آخرشم یه سر رفتیم خونه آقای نازمد و اونجا هم کلی ماجرای خنده دار اتفاق افتاد و همگی به وجود اعجوبه ایی به نام ف ََ ف َ در میون اقوام دخمل عمه پی بردند...
روز بعد هم که پنج شنبه بود و من بازم نرفتم سرکار (شرکت ما تعطیلیا هم روز ِ کاریه و تعطیل نیس) سه تا از مهمونام رفتند (همونایی که از قطار جا مونده بودند) و من و زهرا تنها شدیم... بعدازظهرش زهرا خانوم من رو سوپرایز کرد ... بلیط کنسرت حمید عسگری واسم گرفته بود و آماده شدیم و رفتیم مرکزخریدایی که زهرا نرفته بود و اونجا حلقه پام که شکسته بود رو عوض کردم و یه دستبند عینهو دستبند خودم که کج و معوج شده یافتم (این دستبند کج و معوج حکایتی داره که بعدن سرفرصت میگم) و فرداش رفتم تعویض و بعدشم با یه راننده ناشی رفتیم محل کنسرت...
یه ساعت دم ِ درب ورودی منتظر و علاف تا بالاخره اجازه ورود صادرشد ... ما جامون طبقه بالای سالن بود که به دلیل استقبال کم از کنسرت همگی رفتیم پائین... خیلی از ترانه های حمید عسگری رو اولین بار بود می شنیدم و برام تازگی داش... زهرا حتی با آهنگ غمگین هم جوگیر میشد و هو می کشید و دست می زد... یه عالمه مامور نیروی انتظامی هم اونجا بود که دم به دیقه به مردم تذکر می دادند ... با مقایسه کنسرت حمید در ایران وکامران و هومن در دبی حالم حقیقتا بد شد... آخرشم ساعت 12 شب من و زهرا به زور یه ماشین گیر آوردیم تا خونه...
جمعه هم که تا ظهر فول خوابیدیم و بعدش یه خورده شو عربی دیدیم و یه مشت چرت و پرت گفتیم باهم... دوس پسر زهرا اهوازیه بیچاره هر وقت می یومد از اون بگه منم یه خاطره از همسرم یادم می یومد و اونقدر می گفتم تا اشکش به خاطر من در می یومد... بعدازظهر مجددا خرید و پاساژ گردی و من واسه زهرا یادگاری بخر و اون واسه من بخر ...
یه عروسک سنجاب خیلی بانمک هم واسه خودم خریدم... وقت برگشت حالم گرفته شد ... خواهر و برادرزاده های همسرم رو توی پاساژ دیدم و اونا به حالت مچ گیرانه و طلبکارانه ایی از کنارم گذشتند... با خودم گفتم بزرگتراشون راجع به من چی به این بچه ها گفتند و چه جوری ذهنشون رو شستشو دادند خدا میدوونه...
اسم زهرا رو گذاشته بودم فارسی وان... از بس که مثل این شخصیتای فیلمای فارسی وان رومانتیکه و همش داره رو ابرا راه میره و اعتماد به نفسش بالاست... امروز رفت و من رو با خاطرات این چند روز تنها گذاشت...