ساعت 10 شب پرواز داشتیم نگاهی به ساعت انداختم 11 رو نشون میداد در حالیکه من هنوز پیش مامان اینا بودم... زنگ زدم به همسفرام گریه کنون که چرا من رو خبردار نکردین چرا خودتون تنهایی رفتین حالا اون وسط همش مبلغی رو که هزینه کرده بودم تکرار می کردم... شدت گریه ام به اندازه همون روزی بود که از امتحان ریاضی جاموندم از ته ِ ته دلم... به زمین و زمان بد و بیراه می گفتم ... تمام رازهای مگو هم بین حرفام راحت شنیده میشدند... یه دفعه از خواب پریدم... اولش خدا رو شکر کردم که فقط یه خواب بوده... بعدش به خدا گفتم آخه من این روزا استرس کم دارم که حتی تو خوابم بهم استرس تزریق میشه اونم این مدلیش؟

چند روزی رو نیستم در سفرم... با دوتا از دوستام داریم میریم دبی گردی... کنسرت خواننده "آمنه، آمنه" و "بلا ای بلا" رو هم احتمالن بریم... اون دوتا دوست بچه های فوق العاده سرزنده و شادی هستند از من کوچیکترند و کلی هم مشتاق سفر... یکیشونم صدای خوشی داره و گیتاریسته اون یکی هم علی بی غم  ِ دنیا از بس مال و منال داره...دارند ثانیه شماری میکنند اما توی خوابِ من نمی دونم چرا بی معرفت شده بودند... از ترس اینکه من سفر رو کنسل نکنم بلیطا رو هنوز بهم ندادند... خولاصه هر جور شده می خوان ما رو ببرند... بابا هم از راه دریا داره می یاد ...یه دوست مجازی رو هم قراره اونجا ببینم... جای همتون خالی...

من نمی دونم چرا پستهام یکی در میون غمگین میشه... به قول دوستان " فاصله غم و شادی به اندازه یک پُست می باشد".


+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۲۰ساعت ۹:۴۸ ق.ظ  توسط فَ فَ  |