دفعه آخری که همکارا رو دعوت کردم خونه واسه اینکه سنگ تموم بزارم و برای همشون چه گیاهخواران و چه همه چی خواران چند نمونه غذا درست کنم آتی رو هم گفتم بیاد پیشم... با اینکه عین درازگوش جون کنده بودم همه چی به اسم آتی تموم شد و همه از کدبانوگریش تعریف کردند... آتی توی ذهن آزیتا مونده بود تا اینکه چند روز قبل آزیتا عنوان کرد واسه داداشش دنبال زن می گردند و صد البته اون دختر باید ظریف مریف و کمرباریک و خوشگل باشه چون این آقا روی ظاهر خیلی تاکید دارند از حق نگذریم آتی بر و روی خوبی داره اما تپل مُپل و قدکوتاست ... آزیتا گفت که آتی رو درنظر گرفته ... نمی دونم رابطه ظرافت و تپلی چیه... آزیتا عکس آتی رو هم به داداشش نشون داده بود و حالا قراره یه جلسه معارفه با حضور من و آزیتا و این دوتا برگزار بشه...
پنج شنبه روز آف شرکت بود منم از مرخصی مدیر و مدیر اداری سوءاستفاده کردم و نیومدم شرکت و رفتم تا حساب بانک ملتم رو خالی کنم و به حساب حقوقم منتقل کنم... مدیر بانک کلی ناراحت شد و به من گفت از هرگونه تسهیلاتی دریغ نمیکنه کارمندا هم همینطور... جالب اینجاست که بانک تجارت خیلی بی تفاوت باهام برخورد کردند وحتی هیچگونه تسهیلاتی هم ندارند... پشیمون شدم از انتقال اما این پول مال ِ خودم نیس که بخوام روش سرمایه گذاری کنم اول و آخرش باید بره...
تازه بعد از اینهمه سال فهمیدم که شرکت مخابرات پنج شنبه ها تعطیله و من برای تلفن ِخونه راه به جایی نبردم و همچنان در بی ارتباطی به سر می بریم...
برای داداش هیچ کاری هنوز پیدا نشده... مشکلش اینه که کار اداری و دولتی نمی خواد... به هیچ وجه هم حاضر نیس که تیپ اجق وجقش رو عوض و موهای فر و بلندش رو کوتاه کنه... تازه خانومش هم میگه قیافه اش خاصه و همینجوری باید باشه... کجا رو سراغ دارید که به تیپ آدم دستمزد میدند من این داداشم رو بفرستم همونجا...
مامان یهو فشارش افت کرد و ما دسته جمعی بردیمش دکتر و از فرصت استفاده کردیم و دسته جمعی رفتیم رو ترازوی مطب دکتر... این دفعه من 64 کیلو بودم...
جمعه مامان اینا رو دعوت کرده بودم واسه همین از کله سحر بیدار بودم... قلیه میگوی خوبی از آب در اومده بود... زن داداش حتی به گل روی بشقابای چینی ام هم حسادت می کرد... می خواستم بهش بگم اگه همه دنیا رو داشته باشی ولی اونیکه میخوای رو نداشته باشی به سر ِ سوزنی نمی ارزه... سکوت کردم ... بعد از اونا دخمل عمه ها هم اومدند دیدنم... کلی حرکات موزون و غیبت ثمره این دیدار بود...
آهای اونایی که انیمیشن WALL E رو دیدین باهاش گریه هم کردین؟ وقتی EVA تازه اومده بود روی زمین و WALL Eباهاش لاو می ترکوند من اشک می ریختم دیگه دیدم زیادی دارم احساساتی میشم سی دی دومش رو ندیدم... آخرشب دلم وحشتناک گرفته بود بازم اشک ریختم... باور کردنی نیس ولی من حضور همسرم رو حس می کردم با تمام وجود... عطر تنش پیچیده بود...

فکر می کردم فیلم ِ چهارشنبه سوری رو ندیدم اما قبلن دیده بودمش...
به مدد داداش من الان فارسی وان دارم و می تونم ویکتوریا ببینم وای انگاری دارم طنز می بینم اینا حرف می زدند من از خنده ریسه می رفتم عجب دوبله ایی...
چشمای مرغ عشق ماده ام ملتهب شده اینو می بینم دلم میگیره...
از بس وکیلم من رو بی جواب گذاشت پاشدم رفتم دفترش و اون متعجب از حضور من هزار تا بهانه برای به تاخیر افتادن کارم ذکر کرد و من بهش فهموندم که گوش مخملی نیستم چون به تموم چم و خم کار دادگاه وارد شدم دیگه...
گفته بودم دلم یه طعم جدید می خواد یه خوراکی جدید شبیه به سیب زمینی به نام پندال (به کسر پ) خوردم طعم شیرینی داشت... یه سبزی جدید هم اسمش صمصیل هستش طعم شور و ترشی داره...