می دونی تا بهت فکر میکنم می یایی به خوابم ... خوشم می یاد فقط منتظر یه اشاره هستی که با سر بِدُویی تویِ خواب ِ من... جالبیش اینه که تو خواب ، خوابت رو دیده بودم و حالا داشتم تو سرویس (توی خواب) واسه همه تعریف می کردم و هِی اشک می ریختم ...تو خواب اومده بودم یواشکی در ِ گوش ِ تو می گفتم : عزیزکم ، دلبرکم حالا چه جوری جلوی اینهمه آدم خصوصن مامان و بابا تو رو ببوسم... اونوقت من خودم موندم فَ فَ که از رو کم نمی یاره اصلن چی شده که این جمله به زبونش جاری شده و تعجب انگیزناک تر اینکه تو چرا فقط بِر و بر من رو نیگا میکنی تو خواب و اصلن حرفی نمی زنی ؟
تو مسیر خونه به این فکر می کردم که هربار به یادت می افتم فقط خوبیات عین یه فیلمی که تو دستگاه هل داده باشی جلوی چشمم Play میشه ... اونوقت یه هاله ایی از غبار خیلی غلیظ دیواره دلم رو از درون می پوشونه و من تا یه حدی می تونم تحمل کنم بعدش دلم سینگنال می فرسته واسه چشام (سیگنالشم هم همون سوزشه و متعاقبن چشام هم شروع می کنند به سوختن و نتیجه اش میشه قطرات اشک که لابد اینا هم شور و سوزنده هستند دیگه ... چون صورتم هم سرخ میشه و راه نفسم هم بسته میشه ... قیافه ام خولاصه خیلی مکش مرگ ما میشه...)
و تو گریه ها و اشکای من رو دیدی اونوقتا که حی و حاضر بودی و من نمی تونستم از تو پنهان کنم...
و من هرشب با جیغ از خواب می پریدم ... بعضی وقتاش هم تو من رو می پروندی که اون کابوس ادامه نداشته باشه و آروم می پرسیدی : چیه؟ بازم خواب دیدی که من از دست رفتم؟ نترس من کنارتم همین جا بیخ ِ بیخ ِ دلت و من تو رو محکم ِ محکم ، سفت می چسبیدم تا باورم بشه و یه جورایی به خودم دلداری می دادم که تو رو دارم برای همیشه ...
