دیروز بدجوری دل شوره گرفته بودم از وقتی سوار سرویس شدم همش منتظر یه حادثه بودم نمی دونستم برای کی... فقط فکرش آزارم می داد... تو سرویس تقریبن تمام بچه ها بلوتوث بازی می کردند جز من... یکی از اونا گفت خانوم م شما بلوتوثت رو روشن نمی کنی. منم با اشاره سر گفتم نه.

پیاده که شدم گفتم شاید قراره تصادف کنم که البته یه ماشین (خوشبختانه مدل بالا، چون من و آتی همیشه به هم میگیم کاش مرگمون باکلاس باشه!!!!!!!!) چیزی نمونده بود که من رو اعلامیه کنه بچسبونه به آسفالت خیابون. پس اون اتفاق واسه من قرار نبود بیفته چون به خونه رسیدم.

داشتم لباسا رو می ریختم تو ماشین. هرچند هیچوقت در حق لباس مشکیام این ظلم رو نمی کردم و همیشه با حالتی نوازش گونه با دست می شستمشون ایندفعه حجمشون و تنبلی و اووه کی میره اینهمه راه رو نزاشت و خلاصه ماشین یه حالی بهشون داد اساسی ... گند زده شده بود به همشون و یه دستمال کاغذی تو جیب جا مونده همشون رو سفید برفی کرده بود... اما بازم دلشوره من دست بردار نبود پس این حادثه هم علتش نمی تونست باشه.

سوپی که درست کردم هم یه چیزی تو مایه های حلیم شده بود کِش می یومد بیا و ببین... اما نه اینم نبود.

لپ تاپ روشن نمیشد اینقده باهاش ور رفتم تا روشن شد و تراوین بازی کردم و بازم دلم شور می زد.

تا اینکه پسر خاله ام که برادر زن داداشم هم باشه زنگ زد و گفت داداشم توی شیراز با موتورش به یه بچه زده و اون بچه تو بیمارستانه و داداش من هم تو بازداشتگاه. بدتر از همه اینکه داداش بی خیال باشی ِ من  نه گواهینامه موتور روندن داره و نه موتورشو بیمه کرده. زنگ زدم به زن داداش و اونم اوهو اوهوو شروع کرد به گریه و زاری. کمی دلداریش دادم و بهش گفتم گریه دوای درد نیس.

به هرکی به ذهنم می رسید زنگ زدم تا بلکه بتونم تو شیراز یه آشنا پیدا کنم . جالب اینکه اینا حتی اسم بچهه رو هم نپرسیده بودند. آخرش خدا رو شکر اون بچه از بیمارستان مرخص شد ولی با سر ِ شکسته. داداش من هنوز تو بازداشتگاست. بعد از اون دیگه نه زن داداش و نه برادرش هیچکدوم به موبایلاشون جواب نمیدن. هرچی فکر میکنم نمی دونم چه حرف ِ بدی زدم که بهشون بر خورده باشه عقلم به جایی قد نمیده...

بی نهایت نگران داداشم هستم. از اون مدل آدماست که زود با همه درگیر میشه... از اینجا کاری از دستم بر نمی یاد... باید رفت... می خوام به خانومش بگم اگه فکر میکنی کاری از دست ما بر نمی یاد پس چرا خبرش رو به ما میدی و همه رو نگران می کنی؟ (مامان از دیشب تا حالا یه لحظه آروم و قرار نداره...) اگه هم که ما می تونیم کمکت کنیم چرا با دیدن شماره ماها گوشیتو خاموش می کنی؟ اونوقت همه انتظار دارند من بگم از شیرازیا خوشم می یاد عاشقشونم... زهی خیال باطل... آدم به چه انگیزه ایی به این آدم نزدیک بشه؟

من نمیخواستم این یکی رو اینجا بگما جون ِ خودم اما فشار عصبی نمی زاره ...


+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۸/۱۰/۰۸ساعت ۴:۱۷ ب.ظ  توسط فَ فَ  |