این دوسه روز تعطیلی به سرعت برق و باد گذشت... طوریکه امروز صبح باورم نمیشد که باید دوباره ساعت 6:00 از خواب ناز دل بکنم. همیشه تعطیلی و ناخوش احوالی من با هم Set هستند. یعنی همین که هالیدی تموم میشه منم حالم خوب میشه... نشد ما بریم و برگردیم غر نزنیم نه؟
از جمعه فقط نذریها یادمه... آش رشته و شله زرد فراوون... و اون خانوم روضه خونی که دخترای (به قول خانومای مجلس) قرتی داشت و صدای نسبتن خوبی که داشتند و روضه بی سر و تهی که خوند ... من اشک ریختم نه از روضه اون... دلم پر بود حسابی... این دو سه روزه خیلی اشک ریختم ... همش احساس می کردم همسرم حضور داره... احساس می کردم اونم صاحب عزاست... احساسم این بود که پای دیگ نذری خانوادش می یاد سفارش من رو می کنه... پیش امام حسین و رقیه وساطتم رو میکنه... خلاصه که آقامون سایه اش این دو سه روزه سنگین بالای سر ما بود...
از شنبه هم ایضاً پلو نذری یادمه... آتی که به دیدنم اومد و کلی باهم چرت و پرت گفتیم... گوشیش که زنگ خورد و داداش شیطونم جواب داد و بی اف آتی هم به آتی گیر داد... خونه عمه که شب عاشورا از بس هِره و کِر ِه راه انداخته بودند این دخترا آقای شوهر عمه یه زیارت عاشورا داد دستشون که بخونند و وسط خوندن هم پِ ِقی می زدند زیر خنده... تو مسیر رفتن به مراسم سنج و دمام هم محمود به پسمل همسایه گفت محسن یگانه بزار اونم می گفت محمود ما فقط یه دُم کم داریم که اگه تو بخوای این شب عاشورا به سلامتی در می یاریم نظرت چیه؟ بزارم یگانه رو و من یه آن همه رو با دم تصور کردم و وحشت گرفتم...
توی اون مراسم هم دو تا زن وسط جمعیت به گیس و گیس کشی افتادند و با وساطت مردا از هم جدا شدند... یه پسر بچه 10،11 ساله سمج هم بود که هر چی از حلقه سینه زنا مینداختنش بیرون دوباره از اون ور حلقه سر در می آورد. من به یاد مورچه بارکشی افتادم که دست از تلاش برنمی داره...
امسال ظهر عاشورا رو با دختر عمه ها و دوستشون رفتیم به دیدن دسته های شهرهای مختلف... آخه اینجا از هر استانی یه هیئت هست... کلی هم شربت خوردیم... آفتاب سوخته و برنزه هم شدیم... کمر درد هم گرفتیم از بس رو پا ایستادیم... دختر عمه ماشینش رو تو دانشگاه علوم پزشکی به فجیع ترین شکل ممکن پارک کرده بود... تابلو بود که این شاهکار یه خانومه... موقع برگشت تا یه ایستگاه شربت خورون می دیدیم دخترعمهه سریع می گفت اول بزارید ببینم چه رنگیه اگه تکراری نبود ترمز می کنیم و خلاصه داستانی داشتیم...
شبش هم که مراسم شام غریبان و گشت دسته جمعی دسته توی محل برای فاتحه خوندن جهت روح پرفتوح بانیان و خادمان درگذشته مسجد و جوونای محل که امسال بین ما نیستند... از روبروی خونه خانواده همسرم هم رد شدیم اما دسته اونجا توقف نکرد... به گمونم خودشون نخواسته بودند ... به گمونم مادرش طاقت نمی آورد...
تو این حین و بین فیلم سوپراستار رو هم دیدم... خب چیه ندیده بودمش... موضوعش نو بود... خونه شهاب حسینی شیک بود... انتخاب بازیگر هم خوب ...
برای همه دعا کردم... و در آخرین ساعات دیشب خبر بدی شنیدم... مرگ دائی همکارم که خودشو از طبقه پنجم یه ساختمون انداخته بود پائین...
