خب خب خب داریم نزدیک میشیم به چی؟ خوب معلومه دیگه ... این گوشه سمت راست رو که خوندی دیگه نه؟ دختر ناز ِ چی؟ آ باریک الله ...دی ماه... بهله بهله... تولد تولد تولد ِعید شما مبارک... بله در چنین شب خجسته و مبارک و میمونی یه آدم خیلی خجسته پا به عرصه گیتی گذاشت که عموش نام ف َ ف َ رو واسش انتخاب کرد و حسابی تو ذوق مامانش خورد که چرا اسم این دخمل یلدا نشد... خب مامانی ، عیبی نداره ببخشش حالا ،عموی مابچه بوده مجرد بوده بابا نمی خواسته تو ذوقش بزنه دیگه... اونوقت مامان ما همش به خودش می باله که چی؟ آره چون تو بلندترین شب ِ سال این دختر یکی یه دونه اش رو به دنیا تقدیم کرده دخترکش حسابی صبور تشریف داره ... که بارها گفته ام و بار دگر می گویم هرچی میکشم من از این صبر جمیلم می کشم (مامان تو گوشاتو بگیر...) ... ای بابا حالا من یه چیزی گفتم چرا خجالتم میدین شما؟ نه جون ِ شما کادو نگیری یه وقتا... همون تبریک کافیه...

عزیز دلم ...یار شبهای کوتاه و بلند زندگیم ... اونیکه فقط و فقط یک یلدا رو باهاش گذروندم ... امشبم من توقع دارم ازت... انتظار دارم مثل همون یلدا واسم جشن بگیری... مهم نیست کجا ... توی خواب و رویاهام و یا اونجایی که تو غرق در نور و روشنی هستی ... من چشم به راه هستم... من و اون شاسخین که با یاد ِ تو همیشه در آغوشم فشرده میشه... اونیکه قطره قطره اشکای من رو در وجودش جذب میکنه... آخه تنها هدیه تولدیه که از تو به من رسیده ...
+++
به دعوت دیلماج جون و ترنج بانو دعوت شدم به یه بازی سخت... 5 تا از خصوصیاتم رو باید بگم که خواننده های وبلاگم در جریانشون نیستند (آقا اگه در جریان هم بودید به روی مبارک نیارید... آهان حالا شد...) و 5 نفر رو هم معرفی کنم که در این بازی مهیج شرکت کنند...
1- بیسیار بیسیار آدم قهر قهرویی می باشم... آقا کافیه یکی به من بگه
بالا چشمت ابرو... دیگه اون بنده خدا خودش رو از چندمتری دیدِ من بهتره که
مخفی کنه چون خیلی عذاب می بینه ... واسه اینکه من در هنگام قهر و عصبانیت
ترجیح میدم سکوت اختیار کنم و اینجوری میشه که طرف مقابل رو اصلن نمی بینم
انگاری که وجود نداشته یه زمانی ... و این قهر اگه خیلی از زمانش بگذره
تبدیل میشه به یه کینه از نوع شتری و آشتی بی آشتی... اما بگما خیلی تلاش
کردم که این خصوصیت رو کنار بزارم و الانه تو ترک هستم ...
2-اصلن در بخاطر سپردن داستان فیلما و کتابایی که خوندم و خصوصن اسم
شخصیتهای اونا استعدادی ندارم یه هم اتاقی داشتم یادش بخیر ریز به ریز
فیلما و کتابا تو ذهنش می موند و من همیشه دهنم از تعجب باز میموند که
چطوری میشه آخه اینهمه اسم رو به ذهن بسپاری؟ ولی قیافه و اسم افرادی که
حتی یه بار هم باهاشون برخورد داشته باشم به خاطرم میمونه...
3-من نمی تونم یه آدرس رو پیدا کنم حتی اگه یکی دوبار هم به اون محل رفته باشم... سر همین موضوع هم همیشه با همسرم Challenge داشتم... اون باورش نمیشد...
4- من به اسباب و مبلمان و خرت و پرت خونه علاقه دارم اما هیچ وقت بهترین مارکها و جنسا و قیمتاشون رو نمی دونم... فقط صِرف زیبایی اونا واسم کافیه...
5- ودر آخر اینکه از اون دسته از آدمایی هستم که کلی بازار رو می چرخند و اون چیزی که میخوان رو پیدا نمی کنند و بالاخره واسه خالی نبودن عریضه یه چیزی می خرند و آخرشم از خریدشون رضایت ندارند...
ناگفته نماند که یه زمانی عادات نامتعارفم رو هم گفته بودم اون قدیم ندیما...
و اما اون 5 نفر انتخابیم هم هدی دختر نسبتا خوشبخت ،نازیلا دختری از جنس جک و جونور شهره ، بهنوش ِ در حسرت دیدار و شیدا با حرفهای ناشنیدنی ، و همه بر و بچس از طرف من دعوتین...