وکیلم دیشب زنگ زده که دادخواست مهریه من داره کم کم به نتیجه میرسه و قراره هفته آینده برم دادگستری با حضور وکیلم و برادرهمسرم و وکیلشون پرونده رو ببندم... قراره سهم من بشه کل مبلغ دیه و بیمه عمر و سنوات همسرم و  اثاثیه منزلم که با همسرم با هم خریداری کردیم... با اینهمه آزار و اذیتی که از خانواده همسرم دیدم می خوام خونه ایی که الان توش ساکن هستم رو به جای بدهکاری هامون به اونا ببخشم می خوام وسائل مجردی همسرم رو هم به خانواده اش برگردونم... من اگه میخواستم می تونستم هر 105 میلیون رو ازشون بگیرم هم حقم بود و هم موجود... اما نمی خوام... همون یه سرپناه و یه مشت خرت و پرت ما را بس! 
از امروز و فردا باید بگردم دنبال خونه ... اثاث کشی و شروع یه زندگی تازه... (وای هنوز به حقم نرسیدم نقشه کشی هام شروع شد...) سه میلیون هم باید به وکیل بدم...

+++
دیروز کنار دستگاه ATM یه کیف پر از مدارک پیدا کردم... نمی دونستم باهاش چیکار کنم اون نزدیکیا صندوق پست نبود.. به ناچار رفتم به نزدیک ترین مغازه که اون رو تحویل بدم با کمال تاسف مغازه دار با لحن بسیار بی ادبانه ایی باهام برخورد کرد... بهم گفت: به من چه که مسئولیت قبول کنم... ببرید یه جای دیگه ... یه مغازه  دارِ دیگه هم رفتاری مشابه اما کمی مودبانه تر داشت... دلم برای صاحب اون کیف می سوخت... رفتم به اداره برق و آخر سر حراست اداره کیف رو ازم گرفت...

+++
ده روز اول محرم رو آرایشگاه نمیرم تا بتونم ...واسه همین دیروز رفتم ... آرایشگره من رو با یکی از دوستاش اشتباه گرفته بود و کلی باهام گرم گرفت اما بعد از برخورد سرد ِ من و هاج و واج موندنم فهمید که اشتباه گرفتتم... اما رو حساب همون شباهت هوامو داشت و رو ابروهام حسابی کار کرد...

+++

رمز عابر بانکم سال تولد همسرمه... وقتی می خواستم پول کیف جدیدم رو حساب کنم... مغازه داره ازم پرسید سال تولد شخص خاصیه؟... گفتم بله... گفت تاریخ تولد من هم هست... ناخودآگاه تو چهره اش دقیق شدم... با خودم گفتم شما کجا و عزیز دل ِ من کجا؟ در جوابش گفتم: اون دیگه نیست امیدوارم شما زنده و سالم باشید... کیف رو پیچید و گفت: ایشالا به شادی استفاده اش کنی...

+++


تاكسي داشت روضه خوني امام حسين رو پخش مي كرد و من گوله گوله اشكم سرازير شده بود... واي هرچي مي خواستم جلوي خودم رو بگيرم نميشد... تازگيا خيلي راحت اشكم در مي ياد... بغل دستيم با تعجب نيگام مي كرد حتمن با خودش مي گفته آخه اين روضه همچين هم گريه دار نيس كه اين خانومه داره اين جوري اشك مي ريزه.

+++

سرماخوردگي امونم رو بريده ... سه روز پشت سرهم بي وقفه كار كردم... اونم جاي دونفر... چي ميشه گفت به اين مدير ... به زور و ضرب سه چهار تا آمپول سرپا هستم...

+++

تو ساختمون كناري ما يه خونواده مي شينند كه من رو جديدن به ياد مامان و بابا ميندازند... چند شبه صداي داد و بيداد اونا خيلي واضح به گوشم ميرسه... اونقدر واضح كه مي تونم بينشون داوري هم بكنم و بگم حق با كيه... هرچي صداي MP4 رو زياد ميكنم... هرچي كانال به كانال ... فايده نداره... خوب كه دارم از اينجا ميرم ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۲۶ساعت ۸:۱۹ ق.ظ  توسط فَ فَ  |