من و بیشتر مامان طاها فضولیمون گل کرده ... مامان طاها می پرسه خودتون ازدواج کردین یا داداشتون که شیرینی دادین... میگه من مجردم... مامان طاها میگه خوب چرا اوائل اومدین حلقه دستتون بود؟ گفت واسه مگس پرونی ... من خنده ام گرفت (از کی تا حالا پسرا مگس می پرونند؟)... گفت من چه مدرکی بیارم تا ثابت بشه به شما که مجردم؟ من گفتم اصل شناسنامه ایی که المثنی هم نباشه... گفت از کجا می دونید من دوتا شناسنامه دارم؟ ...من موندم یه لحظه .... گفت یکیشو بابام واسه معاف کردنم از سربازی گرفته... مامان طاها پرسید معاف هم شدین؟ گفت نه رفتم... گفتم مگه چِشِه که نَر ِه؟ نه کف پاش صافه نه شماره چشمش 10 ... مرده بودند از خنده...

بحث به سن رسید اون همسن مامان طاها بود و هر دو هم خردادی... و جفتشون دوسال از من کوچیکتر بودند... یهو به من گفت پس تو مامان مائی... اما خوب موندیا... گفتم یه بار دیگه اینو گفتین از صحنه روزگار محو میشین دیگه خود دانی...

گفت می خوام زانتیا بخرم... گفتم برچسب بزنید شیشه عقب اش : سلطان غم مادر... رفیق بی کلک مادر... حالا قراره بخره و بزنه...

گفت چرا جواب رد دادی؟من (با اشاره به قلبش) با این اومدم جلو... گفتم اما من با عقلم می رم جلو... پیشنهاد میکنم با عقل برید چون دل آنی تصمیم می گیره... گفت تا حالا که پیشرفت کردم یه بار امتحان کن... گفتم یه بار امتحان کردم... گفت بد بود؟ گفتم: هیچی توش نیست... گفت: اگه پشیمون شدی راه واسه برگشت هست... گفتم: عمرن... (با خنده) گفت : پس بمون تا گیسات همرنگ دندونات بشه ...گفتم هرگز چون همیشه رنگیه گیسام و در هر صورت هم سفید میشه ( چه با تو چه بی تو...)

+ + +

محرم و صفر داره نزدیک میشه و من به یاد اشکایی می افتم که تو به پهنای صورتت برای مظلومیت حسین می ریختی تو همش سعی می کردی من اشکاتو نبینم منم خودم رو می زدم به ندیدن ... اما تو دلم ... تو دلم تحسینت می کردم برای اینهمه پاکیت... تو نیستی دیگه ... حالا من اگه اشکی می ریزم هم برای حسینه و هم برای تو که از خانواده حسین بودی عزیز از یاد نرفتنیه من...

بنیامین

لعنت


+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۲۵ساعت ۹:۱۷ ق.ظ  توسط فَ فَ  |