یه خباط توی‌ محل‌بود از قدیمی ها که اتفاقا امار همه‌رو داشت یه در خیاطی به داخل خونه اش بود و در دیگر رو به مشتری تو این مغازه قدیمی سرگرم بود و خیاطی هم پاتوق همسنهاش ...

یه‌روز گفت خونه رو بچه ها میخوان‌بکوبن از نوبسازن و یه مغازه هم برای من زیرش ...

چند روز پیش زنی که پیشش کار میکرد بهم گفت بالاتنه خیاط ورم شدیدی کرده و عفونت کرده و هیچ دکتری دردش رو تشخیص نمیده تقصیر بچه هاشه که اینو آواره کردن و به این روز افتاد براش دعا کن ...

دیشب یه پرچم دیدم روی ساختمان در حال ساخت بجای خیاطی که نوشته بود خیاط مرد ...

براش غمگین شدم هروقت میرفتم پیش این پیرمرد میگفت هرچقدر دوس داری دستمزد بده یا میگفت تو استعداد خیاطیت خوبه میگفتم خوب چرخ ندارم ...

روحش شاد

+ نوشته شده در  شنبه ۱۴۰۴/۰۹/۰۱ساعت ۲:۰ ب.ظ  توسط فَ فَ  |