الان یه هفتست شایدم بیشتر که یه اره برقی گرفتند دستشون و شاخه های تمام درختای اکالیپتوس اطراف دفاتر رو دارند لخت و عریان میکنند طوریکه از درختا فقط یه تنه باقی میمونه... سوای این بی ریخت شدن فضا و درختا و اینا صدای اون اره ها بدجوری رو اعصاب راه میره به طوریکه حتی آهنگ عادت شادمهر با اون کیفیت بالا هم چاره اش رو نمی کنه...
عروسی رو رفتم ... نصف بیشتر سالن خالی بود... گویا اکثر مدعوین نیومده بودند... کلن ده نفر بودیم از همکارا... به این نتیجه رسیدم که همکارام اصلن واسه مراسم پایه نیستند خوب شد قسمت نشد که من جشن عروسی بگیرم وگرنه اگه می خواستند همین جوری صم بکم بشینند ودر و دیوار رو نیگا کنند من واقعن حرص می خوردم... من دائم یا داشتم دست می زدم یا قر می ریختم یا سوت و جیغ و عکس.... همشون با تعجب نیگام می کردند... آخه عروسی رو باید گرم کرد... یعنی چی اتوکشیده بشینی کلاس بزاری دم به ساعت بری جلو آئینه خودتو وارسی کنی؟ ...
َAsh داره امروز از شمال می یاد... آخ که چقدردلم برای این بچه تنگ شده ...
لج اون بنده خدا رو دارم در می یارم... چند روزیه تو سرویس همش جامو عوض میکنم که چشمش به من نیفته... از اون آدماست که نمی تونه عصبانیت و هیجانش رو کنترل کنه از اونایی که جون میده عصبانیشون کنی... ولی خیلیا به من میگن حرص خوردن تو آرزوی ماست... (یعنی من وقتی حرص می خورم اونا ذوق مرگ میشند و من حالا می فهمم که چه مزه ایی میده این به حرص و جوش انداختن بقیه...)
دریغ از یه صفحه درس خوندن برای ارشد....
اینم اولین سرود ملی که برای ایران در زمان قاجار ساخته شده...
