یکشب بیمارستان ماند در بداخلاقترین حالت ممکن مادرمو دیدم دارویی برای بیماری بیقراری و لرزش اندام نداشت ... گوشهاش سنگین شده و اصرار فراوان که ببریمش خونه از بیمارستان ... شیلنگ خون و سوند و سرم رو بارها خواسته بود از بدنش جدا کنه کار به جایی رسیده بود که پرستارها خواسته بودند دستهایش را ببندند... دکتر اصرار به راه رفتن داشت و مادرم واهمه از برداشتن یک قدم
بیمارستان را روی سرش گذاشت که فقط با ویلچر و همین امروز بروم خانه...بردیمش