از صبح به اون آهنگ گوش داده تا بعدازظهر که من رو دیده و قیافه گرفته برام... از صورتش معلومه که اصلن حال وروز خوبی نداره... دیگه از اون حرفای همیشگی خبری نیست... از اون تیکه پروندنا و مسخره بازیا... از هم سرویسیا می شنوم که چند روز قبل بعد از اینکه من پیاده شدم همه رو به مناسبت عروسی داداشش به بستنی دعوت کرده ... همه می خوان من یه حرفی بزنم بهش... چون همه می دونند که من ساکت نمیشینم... اما من فقط میگم :عمرن من بستنی بخورم از دست ایشون...

بهش میگم چرا قهر کردین حالا... میگه چرا نباید دلیل جواب ردت رو بدونم؟ دیگه از محسن یگانه متنفرم...

وااااااااااااااااااااااااا...

من چند تا معیار دارم واسه شناخت آدمایی که تمایل به برقراری رابطه با من دارند ... مونث و مذکرش هم فرقی نمی کنه برام... اینکه اگه اولش جواب رد بشنوند چه واکنشی نشون میدند... اینکه اگه یه کاری ازشون بخوام برام انجام بدند چه جوابی بهم می دند؟... فعلن که این توی آزمون من رد شده...

اونوقت من اصلن نمی دونم آدمی که در حد یه هم سرویسی من رو می شناسه رو چه حسابی پا پیش گذاشته... کل باهم بودن ما یه ساعت هم نمیشه ... صبح که آخرین نفر سوار سرویس میشم ویه ایرفون می زارم تو گوشم و خیره میشم به جاده تا خود ِ شرکت... بعدازظهر هم با مامان طاها (اگه باشه) شوخی و مسخره بازی تا برسیم به خونه و اولین نفر پیاده بشم ...

آخه اینجوری میشه یه آدم رو شناخت؟ اونم من رو که این هوا تودار هستم ؟


محسن یگانه 19 و 20 بندر کنسرت داره داداشه کچلم کرده که یالا من رو ببر...

عروسی یکی از همکارا همین چهارشنبست... موندم بروم یا نروم؟ نه لباس درست حسابی دارم ... نه دل و دماغ آرایش کردن رو... عین مادر هفت شهید هم که نمیشه رفت ... اونم من ؟ اونم یه جشن عروسی؟ یادش بخیر اون قدیما واسه هر مجلسی دست ِ کم یه دست لباس ... نوبت آرایشگاه...

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۸/۰۹/۱۷ساعت ۱۱:۳۸ ق.ظ  توسط فَ فَ  |