پنج شنبه رو اومدم و سه روز باقیمانده رو سر کار نیومدم... مدیرمون معتقد بود که سر همکارم رو کلاه گذاشتم... اما همکارم با میل و رغبت اومد سر ِ کار چون به اضافه کاریش نیاز داشت...

پنج شنبه شب شام رو با آتی و دوست پسرش گذروندیم ... هرچند از این پسره اصلن خوشم نمی یاد اما به خاطر آتی تحملش کردم... دوستیشون هفت ساله که همچنان ادامه داره... جمعه رو هم با کلی بار و بندیل از جمله لپ تپ و مرغای عشقم و کوله و یه کیف دستی و کلی خرت و پرت رفتم خونه مامان اینا...

شنبه رفتیم جزیره قشم با داداش کوچیکه... عجب بساطی بود توی این صف بلیط در وصفش همین بس که اگه زن حامله می رفت اون وسط از شدت فشار وارده بچه اش به دنیا می یومد... کلی ماجرا داشتیم اونجا که من رو عصبی کرد حسابی ... مثلن فقط واسه تفریح رفته بودیم... کلی لباس زمستونه واسه خودم و داداشه و مامان خریدیم ... هرچی فکر کردم به ذهنم نرسید واسه بابا چی بگیرم... تا اینکه دست آخر واسش یه ICE Gel خریدم که کلی ازش راضیه و میگه درد رو عجیب تسکین میده...با اتوبوس دریائی رفتیم و با لنچ هم برگشتیم... موج سواری واسه تخلیه انرژی عجب حالی داد....

آهنگه رو هم فرستادم واسه اون بنده خدا و در جوابم گفت: عجب عیدی دادی...

به مناسبت عید غدیر که میگن عید ساداته به دیدن خانواده همسرم نرفتم... اما همشون به خوابم اومدند حتی پدرشوهرم که فلجه و قادر به تکلم نیست... فیلم آتش بس رو دوست داشتم... دوباره دیدمش...

ریشه موهامو و ابروهام رو هم رنگ کردم... چون ریشه سیاه و سپید بدجوری داشت اعصابم رو بهم می ریخت به قول داداشم موهام شده بود رنگین کمون مشکی و سفید و زیتونی و کاهی...فکر کن!!! 

و چون اراده کردم توانستم به آنچه که نخواستم تن در ندهم.. ..یادم باشه واسه این پیروزی هم یه کادو واسه خودم بپیچم...

و این بود شرح آنچه گذشت...


فردا تو می آیی


+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۱۶ساعت ۱۱:۳۱ ق.ظ  توسط فَ فَ  |