.
استخر
مومباسا ساحل
ریسپشن بن و صبوری و همراهیش ...
محل اقامتمون
اتاقمون
تختش
حال و هوای این شهر بندری رو خیلی دوست داشتم
طلوع رو هم اینجا دیدم ... همه رو باید میگذاشتیم صبحانه میخوردیم و با قطار به نایروبی برمیگشتیم دو روز برای مومباسا خیلی کم بود باید وجب به وجب لمسش میکردم که نشد ...
رفتیم دیگه همون مراحل گشت و سگ و ایکس ری و فلان دوباره تکرار شد ...
اینبار ورق بازی کردیم تو قطار ... دلم میخواست سفر کش بیاد و حسرتم این بود که چرا جسارت سفر تنهایی رو نداشتم که ادامه بدم ...
ما رسیدیم به همون آپارتمان تو کنیاتا کوله ها رو گذاشتیم و زدیم بیرون برای خرید سوغاتی عجب بازار مکاره ای بود اون اطراف ...
بعدشم رفتیم یه مرکز خرید بزرگ و همه عشقای سفر پریدن تو دکتلون برای خرید ضروریات و قیمتا هم پشم ریزون یه بالش الیاف سفری به پولمون میشد یک و نیم ...
دکتلون تعطیل شد اومدیم بیرون رفتیم شام سفارش دادیم یه شاورمای خیلی فسقلی ۵۰۰ شیلینگ ...
شب آخر همراهی بود و فردا باید به فرودگاه می رفتیم لیدر ۸۰ روز دیگه به سفرش ادامه میداد... یکی پروازش دبی بود و ما پنج تا باز با هم افتادیم حس و حال عجیبی بود خستگی بی حوصلگی شروع افسردگی ...
تو فرودگاه ۱۷۰۰ شیلینگ داشتم ۶۰۰ تا آخرین خوراکی و ۱۱۰۰ تا رو دادم یه دست ورق کنیایی خریدم اینجا هم با چک و چونه 😆😆😆
و پرواز نایروبی به شارجه ... کارت پرواز و خواهش از کانتردار که ما پیش هم بشینیم و اونم گفت شما با اینهمه بار نمیتونید برید تو کابین بزور بارها و در واقع سوغاتیای صنایع دستی رو دوتا یکی کردیم تا بالاخره تگ زد بهشون...
۶ ساعت پرواز پیش رو داشتیم و ۱۲ ساعت وقفه در فرودگاه شارجه...چیه این سفر کاش هیچوقت تموم نشه