.
صبح زود مثل روزای قبل بیدار شدیم صبحانه همون همیشگی بود 😄
قبلش رفتم پشت بوم که از بالا منطقه رو ببینم و طلوع اونجا باشم...
بعدش کوله ها رو برداشتیم و تا ماشین برسه تو محوطه آپارتمان با یکی از آهنگای ساسی حسابی رقصیدیم و کارکنان اونجاورو به وجد آوردیم...
وقت خداحافظی بود با اونا بدرود گفتیم و رفتیم به سمت کمپ‌ماسایی گرونترین بخش سفر همین بود یک تور دو روزه برای دیدن حیات وحش و قبایل ماسایی...
تو راه یکی دوباری ماشین نگهداشت و ما هم پریدیم بیرون برای خرید آذوقه ...
بالاخره بعد از پیچ و خم های بسیار که دیسک کمرمون زد بیرون بخاطر جاده های ناهموار رسیدیم به محل کمپ یه جای سرسبز که چادرای بزرگ تعبیه کرده بودند و داخلشون یه سوییت کامل بود ... برامون ساعاتی که برق نیست رو یاداور شدند و ساعات پذیرایی و کوله ها رو گذاشتیم تو کمپا ... من رفتم لابی که آب یا چایی بگیرم برگشتم دیدم یه میمون رفته ماست میوه ای منو خورده 🤣🤣🤣
صاحب اونجا کلی عذرخواهی کرد و رفتن راه ورود میمون رو بستند ...
بعد از ناهار رفتیم تو محوطه چرخ بزنیم
رسما روی پهن گاو راه می رفتیم از بس گاو داشتند مردمی فقیر با گله های صدتایی گاو ...
از یه رودخونه آب می‌بردند منزلشون و دونفرشون لیدر ما شدند ... باهاشون عکس گرفتیم ...بهمون دستمال توالت طبیعی از برگ درخت و برگهای رفع نیش پشه رو نشون دادند... به مدرسه روستا رفتیم و جای دانش آموزا رو نیمکت نشستیم ...
اینجا همه چیز ارگانیک و از دل طبیعت بود انسان در طبیعت حل شده بود...
تو برگشت مرد ماسایی گفت گردنبند دندون شیر برای فروش داره و بچه ها ازش خریدند من که نمیخواستم یه تیکه از حیوون به خودم آویزون کنم حتی اگر شانس هم‌بیاره‌برام...
برگشتیم کمپ و سمانه گفت این گردنبندای پلاستیکی رو انداختن بهتون دندون شیر کجا بوده و هر گردنبند هزار شیلینگ بود...
خلاصه استراحت و کمی یوگا و بعدشم شام ... شب به اسپیکرشون میکس ابی رو وصل کردیم و ساعاتی رقصیدیم و خندیدیم و بعد رفتیم به کمپها ... برنامه شبونه برقرار بود ... همه در کمال آرامش میخوابیدند ولی مگر ۷ تا آدم خوش خنده می تونن آروم بگیرن؟صبح باید زود بیدار می شدیم برای یک هیجان...

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۴۰۲/۰۳/۲۹ساعت ۱۱:۵۱ ب.ظ  توسط فَ فَ  |