.
و حرکت کردیم بسمت نایواشا (اینجاشو مطمئن نیستم حقیقتا😀)
ون از محلات فقیرنشین میگذشت و یهو بچه ها خوف کردند که یعنی کجاست محل اقامتمون ؟تو این محله ها میون این جماعت ؟؟؟؟
ون لنگ در هوا موند و نزدیک بود که چپ کنه😃 و راننده نجاتش داد ...
کم کم اعتراضات شروع شد اما بعدش فهمیدیم
در نایواشا یه آپارتمان انتظارمونو میکشید به نام شلوم و خوب از اسمش معلوم بود که صاحبش مذهبی مسیحی هست ... حتی نام اتاقا براساس انجیل بود ...
خلاصه ما خسته و کوفته رفتیم تو اتاقا و ناهارم همون کنسروایی که داشتیم رو گرم کردیم و یه پلو هم زدیم تنگش و دخترای کرمون غذا نیمه اماده هانی رو کردند ...
تو یکی از اتاقا بساط ناهار و شام که یکی شده بود چیدیم و خوشبختانه اتاقا آب گرم داشتند وسایل آشپزی داشتند ...
از ریسپشن آدرس آرایشگاه رو گرفتم راستش بدم نمیومد برم محیط آرایشگاههاشونو ببینم و این موهامو که مثل شیر بیشه شده بود سشواری بکشم اما گفتند ساعت ۱۷ تعطیله و صبح باید بری و صبح با موی خیس بیرون رفتن نوبر بود...
با ریسپشن کلی حرف زدم و فهمیدم منطقه ۵ نقطه دیدنی داره که دوتاشو فردا قرار بود بریم ... اصرار داشتن ماشین از خودشون بگیریم ولی لیدر قبول نکرد😉
بعدشم نشستیم به بازی ورق و گپ و گفت و اون شب خیلی خندیدیم حتی به ترک دیوار...
و باز هم من انرژی روزم تموم شد و بیماری اومد گفت سلام علیکم شنیدم امروز تب نکردی 😀 بگیر که اومد😆...
باز دار و دوای خودسرانه و زنجبیل و قوتو و هرچی که بود به خوردم داده شد... رفتم حمام که از تب و عرق نجات پیدا کنم ... و سعی کردم بخوابم ...