دوسال پیش این روزا در تدارک مراسم عقد بازارا رو زیر و رو می کردم واسه چادر سفید... مانتو سفید... لباس مجلسی... شال سفید و سرتا پا سپید شدن غافل از اینکه بختم سپید نبود...چه احمقانه فکر می کردم ...
حالا بعد از دوسال اون لباس و جامه های سپید هستند ... بخت ِ سیاهم هست.... من و خاطرات روزای عقد هست...
اون جمله بلندبالایی که پیش از "بله " گفتن ، به زبون جاری کردم هم توی فیلمی که با موبایل گرفتند برام هست... با توکل به خدا و حضرت علی و خانوم فاطمه زهراء و با اجازه پدر و مادرم و بزرگترا"بله".
بله همسرم سه بار تکرار شد... اون ماجرا هم عین فیلم از جلوی چشمم داره رد میشه...
استرسی که اون لحظه داشتم رو هم یادم هست ... استرسی که به قول Ash من رو ر ِدِته کرد...
کادوهایی که نگرفتم رو هم خوب بخاطر دارم! حلقه هایی که انتخابش با همسرم بود و از شما چه پنهون هزینه اش رو خودم دادم هم هست... ساعتامون هم هست... یکیش نو و یکی دیگش که مال ِ من باشه کهنه تر...
دسته گل عقد هم هست مهم نیست که کجاست اما هست...
ماست و عسل هم که توی جام ریخته بودند یادمه... انگشت همسری که گازش گرفتم هم درست بخاطر دارم...
کورس امضا زدن سندا و دفترا توسط من و همراه اولم....
امیرحسین شیطونی که از روی صندلی عاقد پانمیشد ...
آرایشگاهی که بهش نگفتم برای مراسم عقدم دارم می یام پیشت هم سرجاشه...
دوستای همسرم هم هستند آخه اونا هم حضور داشتند...
اون دفترخونه هم جاش عوض نشده ... سالن عقد شیکی داشت برای مراسم خشک و خالی عقد ما (بخاطر فوت پسردائی همراه اولم... )جشن عروسی هم که گویا قسمتمان نبود!
می خوام بگم همه چی هست پس چرا تو نیستی ؟ می خوام بگم روزای آذر زجرکشم می کنند... می خوام بگم 8/آذر رو نمی خوام...
می خوام بگم هوا کاش سرد نمیشد ... میخوام بگم یادت تو سرما بیشتر من رو داغون می کنه...
می خوام بگم بخاری. هوای سرد. دیوار نم گرفته. جورابای پشمی. لباس گرمای تو. حتی شلغم و سیب زمینی آبپز.آب گرم.سرماخوردگی.چتر.بارون همه و همه میگن تو ....
میشه دیوونه نشد؟ میشه صبر داشت؟ میشه نبارید؟
