دیروز درد امانم را بریده بود پدرم رنگ و روی بیحال و ناتوانم را میدید و کاری ز دستش بر نمی آمد من تا بلند میشدم با سرگیجه پرت میشدم سرجایم و بیست بار میرفتم و برمیگشتم و یادم نمی آمد کارم را...
آخر پدرم گفت امروز مثل همیشه نیستی اشکال داری انگار...
بله اشکال داشتم و اوضاع روحی و جسمی دست به دست هم داده بودند...
بگذرد این روزگار تلختر اززهر...