یعنی عشق من اینه که از صبح پاشم بیام سرکار تو مسیر هدفون بزارم تو گوشم با آخرین ولوم طوریکه هم سرویسیام چپ چپ نیگام کنند و بفهمم صدا به حد کافی High شده و آهنگ گوش بدم و گاهی هم با آهنگ زمزمه کنم...
کاشکی می شد که بخندم همیشه
چه کنم دست خودم نیست نمیشه....
اونوقت بیام بشینم پای سیستمم سرکار و هی وقت اضافه بیارم و حین کار the treasure of monte zuma بازی کنم و توی بازی همش وقت کم بیارم و try again کنم. اونقدر که رگای دستم بگیره وچشام سیاهی بره.اصلا یه چیزی میگم یه چیزی می شنوی این بازی عجیب حس و انرژی میده بهم . وای وقتی مهره های نگین دار رو منهدم میکنم انگاری یکی یکی مشکلات رو از سر رام بر میدارم یا آدمایی که دوستشون ندارم رو متلاشی میکنم .خدا لعنت نکنه این مامان طاها رو که نمی دونست چه جوری crack کنه بازی رو و دست به دامن من شد و این جوری من خوره این بازی شدم. البته ناگفته نماند که همین بازی کذایی یه بار خواهر و مادر سیستمم رو مورد عنایت قرار داد و سیستم رفت رو هوا و به همت همکار عزیزم (تازگیا عزیز شده) دوباره سیستم دو روز پیش سر ِ پا شد. اما نمی دونم چرا فن سیستمم از اون موقع به بعد انگاری داره واسه 10 تا سیستم خدمات میده که اینقدر پرسر و صدا کار میکنه و من رو مجبور میکنه که کولر رو خاموش کنم تا اعصابم بیشتر از این بهم نریزه...تازه امروز یکی از همکارا اومده پیشم و کلی فوت و فن در مورد بازیه بهم یاد دادیم.
احساس میکنم خیلی تو خودم هستم. یعنی اگه کسی باهام تماس نگیره سال تا ماه دستم نمیره به سمت گوشی که بخوام به کسی زنگ بزنم. اگه کسی نیاد سراغم به ذهنم نمی رسه خودم برم دیدنش... کلن انگاری رفتم تو غار... تو خلوت و تنهایی ... می ترسم به اونجایی برسم که تحمل برهم خوردن برنامه روتینم رو نداشته باشم و این یعنی فاجعه....