دوستی دارم که به افسردگی و پوچی رسیده
دیگه هیچ چیز در دنیا خوشحالش نمیکنه
هیچ چیز براش اهمیت سابق رو نداره
از دین گریزان شده
از علم قطع امید کرده
دنیا براش بی مفهومه ومیگه اومدیم به دنیا اونم تو ایران که زجر بکشیم و بریم اصلا چرا پدر و مادرمون مسبب به دنیا اومدن ما شدن
کارما و کائنات و همه چیز در نظرش شر و وری بیش نیست
از هیچ چیز نمیتونی براش بگی
و داره تدریجا به مرحله ای میرسه که خودشو بکشه
و من هیچ کاری از دستم براش برنمیاد هیچ کاری
هرچی هم براش از همه تواناییاش گفتم، کمکش کردم حزفه ای رو یاد بگیره، از نعمت مادر و پدر براش گفتم، از سلامتی که این روزا در گرانبهایی هست که گفتم هیچ فایده ای نداش
فقط میگه سی و اندی سن از خدا گرفتم نه حمایتی شدم، نه خوشحالم نه پولی دارم نه سرپناهی و نه شغل نون و آبداری...